کودکان نویسنده
تجربه ی من در کار کردن با بچه ها و همین طور کار روی آثار خلاقه ی آنها مرا به این نتیجه رسانده است که ذهن آزاد و رها وزبان خاصشان پس از طی آموزش های رسمی معمولادچار قید و بند و مشابهت می شود. نمی توانم با قاطعیت بگویم که سیستم معلم محور و کتاب محور ما باعث این فرایند می شود یا این محافظه کاری و مشابهت در ذات هر انسان ایرانی است که در راه بزرگسالی اش ظهور می کند و هر چه از دنیای کودکی فاصله می گیرد
از دنیای شخصی اش نیز بیشتر دور می شود. تخیل بچه ها پیش یا لااقل در اوایل سال های آموزش رسمی بر طبق هیچ قاعده و ملاک از پیش تعیین شده نیست و وبه همین خاطر کمتر قابل پیش بینی است . آنها هنوز داوری های ارزشی و ایدوئولوزیک را در هنرشان دخیل
نمی کنند و به نیت نجات بشریت و چیزهایی توی این مایه قلم نمی زنند. هنوز قلم آنها مثل تمام رفتارهایشان خاصیت بازی گونه گی خودش را دارد که می دانیم هدف و غرض بازی کودکان با ما بزگسالان فرق می کند. در واقع بزرگ تر ها به نیتی مثلا رفع خستگی یا آب کردن شکم ویا ...به بازی روی می آورند در حالیکه غرض بازی کودکان انگیزه ای غیر از بازی ندارد و به قول معروف بازی می کنند تا بازی کرده باشند. ادبیا ت آنها نیز ذاتی رو به درون دارد و کمتر دلمشغول مسائل آموزشی و تعلیمی است. متاسفانه این روند خیلی زود دچار آفت می شود و خلاق ترین کودکان به خاطر این که توانمندی خودرا به همکلاسی و معلم و مدیر نشان بدهند به نوشتن از موضوعاتی روی می آورند که معمولا سفارش یک موضوع اجتماعی است و یا در معنوی ترین حالتش نوشتن کلیشه ای از موضوعاتی مانند مادر یا وطن و... است. در این شرایط بیشترین تلاش باید صرف کار کردن بر روی بچه ها شود که ادبیات آن چیزی است که شما می نویسید و آن چه مدیر و دیگران می خواهند غیر ادبی است و ادامه ی روندهای آموزشی و تعلیمی است. در واقع سوء استفاده ناخواسته ای است که در راه تعالیم آموزشی از استعداد بچه های خلاق شکل می گیرد و آرام آرام آنها را مثل لشکری از پنگوءن ها شبیه هم می کند. خیلی از کودکان متفاوت نویس در مواجهه با آموزه های رسمی و ذهنیت تعلیم گرایی که از ادبیات کودک دارند اعتماد بنفس خود را از دست می دهند و حتی خود را از لحاظ هوش و استعداد از دیگران پایین تر می دانند. زیرا ما با محیطی آموزشی سروکار نداریم که گونه های متفاوت ادبی را بربتابد و ذهنیت بسته ای از پیام داشتن آثار را نداشته باشد. در ادبیات کودک ارائه ی شادی و حاکمیت قواعد شوخ سرانه ی جهان می تواند بزرگترین پیام باشد. جالب است که ادبیات بزرگسال تا حدی از این سوال مشترک با بشر ابتدایی
درمورد پیامدار بودن و نبودن رهایی یافته است اما ادبیات کودک انگار قرار نیست از این مخمصه به این زودی ها نجات پیدا کند . ارزش مسائل آموزشی و تربیتی بر کسی پوشیده نیست اما وقتی در مدارس ریاضی علوم دینی اجتماعی و....درس های مختلف دیگر در حیطه ی آموزشی داریم توقع این است که دو ساعت اختصاص یافته به ادبیات واقعا به ذات ادبیات نزدیک باشد و تخیل کودک را فعال کند و ساعتی او را از قیل و قال دنیای امر و نهی های اطرافش برهاند. همین طور که یک بزرگسال در ساعات یا لحظاتی به سراغ غزلی از حافظ یا مولانا می رود بدون این که انگیزه آموزش یا تعلیم مستقیمی در کار باشد.در واقع به تعبیر نیچه ما ادبیات را داریم تا از فرط واقعیت خفه نشویم .باور کنیم که کودک و نوجوان به دلیل سیل آموزش ها و امر و نهی ها بیشتر از بزرگسال احتیاج دارد که در فضای ناب و پناه دهنده ی ادبیات نفسی بکشد و گلویی تازه کند.
به چند دلیل لازم است که علاوه بر ادبیاتی که بزرگسال برای کودک و نوجوان تولید می کند محصولات خودشان نیز در تریبون هایی منعکس شود و مورد نقد و ارزیابی قرار گیرد. دلیل اول همان دلیلی است که بزرگترها برای نشر و پخش آثارشان دارند. دلیل دوم نوع تخیل خاص و زبان ویزه ای است که برای آثارشان به کار می گیرند و در بسیاری مواقع به ذات ادبیات نزدیک تر است ومحافظه کاری های ما را کمتر دارد. یعنی گوش شیطان کر ما هم می توانیم نیم نگاهی در نوشتنمان لااقل برای کودک و نوجوان به آن داشته باشیم. دلیل دیگر این که اگر نوشتن را تقدیری بدانیم که خدایانی برای مکافات در پیشانی بعضی ها نوشته اند کودکان نیز از این قاعده مستثنی نیستند وناچارند که تقدیرشان را بر روی کاغذ رقم بزنند. و دلیل آخرم این که برای ما بزرگترها یک نوع تمرین دموکراسی است که به صداهای جوان تر و در حال شکفتن نیز گوش فرا دهیم.
|
علیرضا عبدالملکی 9ساله
خواب دیدم که توی یک باشگاه داشتم با یک توپ روپایی می زدم یک دفعه زیدان و رونالدینیو از در ورزشگاه آمدند بیرون.سلام و احوالپرسی کردم و گفتم":می آیید بازی؟"
زیدان و رونالدینیو قبول کردن و با هم بازی کردیم.من زیدان و رونالدینیو را 5/3 بردم. رونالدینیو و زیدان ناراحت شدن. من به آنها گفتم":خود را دست کم نگیرید . هیچ وقت."
و از ورزشگاه بیرون آمدم وبه طرف مدرسه آمدم. از پله ها بالا آمدم و روی صندلی نشستم.
شقایق موذن زاده 8ساله
یک شهر زیبا بود.یک طرفش زیبا بود و یک طرف دیگرش اصلا زیبا نبود.یعنی نمی دونم چه جوری بود که یک آدم تنبل توش بود.او یک بچه ی کلاس اول بود.یک روز او رفت مدرسه "همه کتاب بخوانید" را درآورد. وقتی او یک درس را خواند همه ی بچه ها اورا مسخره کردند.
وقتی که به خانه رفت شروع کرد به درس خواندن. یهو دید موهایش سفید شده.تا شب داشت درس می خواند.تا نصف شب هم درس خواند.ناگهان دید که ساعت شش شده است.او زودی آماده شد و رفت به مدرسه.
وقتی که کتاب بخوانیم را باز کردند او درس لاکپشت و مرغابی ها را خواند.خیلی زود و سریع اون درس را خواند. آقای مربی گفت":تو چه جوری زود آن درس را خواندی؟" او گفت":من که آن روز به خانه رفتم شروع کردم به مو سفید کردن.برای همین خیلی زود درس را خواندم." واز آن این روز به بعد آقای مربی اسم اورا گذاشت پسر مو سفید.
از آن روز به بعد همه ی بچه ها اورا مسخره کردندو به او گفتند":هوهو مو سفید" بچه ها خیلی حسود بودند.
ترمه الهامی 13 ساله
تند تند داشت می رفت. گفتم ":کجا می ری؟" گفت": یه جای دور یا نزدیک نمی دونم."
گفتم": چرا می ری؟" گفت":هیچ کس دوستم نداره.یا شاید هم داره نمی دونم." گفتم ":ولی من دوستت دارم." گفت ":واسم فرق نمی کنه که دوستم داری یا شاید هم نداری نمی دونم."
رفت و رفت. سال ها گذشت و گذشت . من هم بدون اون تنها بودم.یک روز کوله بارم را جمع کردم.از همون راهی که رفته بود قصد رفتن داشتم. داشتم می رفتم که دیدم یکی داره نزدیک می شه.غریبه گفت": سلام" گفتم ": خداحافظ غریبه." گفت ": برای چه می روی؟" گفتم ": درست نمی دونم به همون دلیلی که دوستم رفت." گفت":هنوز دوستت را دوست داری ؟"
گفتم ": آره یا شاید هم نه . نمی دونم." گفت ": نه" پرسیدم ": چرا؟" گفت": من هم از همین راه رفتم زیاد خوب نبود.حالا هم قصد دارم به پیش دوستم برگردم." ولی من قبول نکردم. به غریبه گفتم":تو پیش دوستت برو من هم به دنبال دوستم می روم."
غریبه رفت. کمی که جلو رفتم یادم آمد که دفترچه ی خاطراتم را که پر از خاطرات دوستم بود نیاورده ام.برگشتم. در خانه را که باز کردم همان غریبه را دیدم که روی تخت نشسته بود وبه دفترچه ی خاطرات دوستم نگاه می کرد.آخه دوستم هم دفترچه ی خاطراتش را نبرده بود.
گفتم ": چرا به خانه من آمده ای غریبه؟" گفت": می خواهم دفترچه ی خاطراتم را که یادم رفته بود ببرم را بردارم." نگاهش همان نگاه چندین سال پیش بود. گفتم": من هم آمدم تا دفترچه ی خاطراتم را بردارم."
لبخند زد. گفت": پس بیا دفترچه هایمان را برداریم و ببریم.این دفعه با هم برویم."
امیر علی ضیا ابراهیمی 6ساله
یک ماشینی به نام تویوتا کمری به سرعت داشت می رفت اما متوجه نبود یک ماشین دیگه به نام قهوهای رنگ جیپ از ماشین آبیه خیلی تند می رفت و لاستیک عقبی آن بزرگ و بزرگ تر می شد.
بعد ماشین تویوتا به سرعت از کنار ماشین جیپ پیچید و رفت توی خیابان خونه ی خودشون و بعد یک موتور داشت آن را تعقیب می کرد ولی بچه های عزیز موتور دزده متوجه نشده بود که خانه ی آنها نگهبان دارد و نگهبان آن عین سرباز و پلیس قوی هستند.
بعد بچه های عزیز آن موتور دزده متوجه شد که کسی آن را تعقیب می کرد و بعد فهمید کسی که آن را تعقیب می کند دوست آن ماشین تویوتا ا ست و موتور دزده را کشت.
بعد رفت جلو پیش ماشین دوسته و سلام کرد و گفت یکی داشت تعقیبت می کرد کشتم اش. اون گفت ممنونم و بعد گفت امشب شام خونه ی ما مهمون هستی. برو زنت را هم بیار و یک ساعت دیگه این جا باش.و دوست ماشین تویوتا گفت ممنونم.
مارال عباسی نیک 14 ساله
1-
به پنجره وگل نگاه کردم. راستی که هردو در کنار هم زیبا بودند.
یادم می آید که از همان کودکی تا حال که روی تخت دراز به دراز خوابیدهام با هم بودیم. دست های گرم نوهام را در دستانم فشردم. گرمی دستش را حس کردم. صورتش را جلوی صورتم گرفتم : پسر خوب یادت باشد هر روز به این دو دوست سر بزن. هفته ای یک بار به گل آب بده وبه چوب های قاب پنجره جلا بمال.
صورتش را به صورتم نزدیک تر کردم: حواست باشد ان دو در کنار هم زیبا هستند.هیچ وقت
آنها را از هم جدا نکن.
2-
به اتاق پدر بزرگ که حالا خالی شده بود نگاه کردم.از ان موقع که پدربزرگ چشمانش را برای همیشه بست دیگر ما هم نه پنجره را دیدیم و نه گل را. از پدربزرگ خجالت می کشیدم چون فکر می کردم به خواسته ی او عمل نکردم ولی حالا می فهمم که فقط در کنار هم بودن پنجره و گل کافی نیست. آنها همراه پدربزرگ زیبا بودند. پس آنها هم باید می رفتند به جایی که زیبا هستند.
داستان ها از ماهنامه ی"عروسک سخنگو" انتخاب کرده ام که به
سردبیری زری نعیمی چاپ می شوند. باسپاس از همراهی اعظم حسن.
+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت
3:32 |