تبليغاتX
احمد اکبرپور

و باز هم چرا می نویسیم یا می نویسم؟

 

در یادداشت قبلی چیزهایی برای یک نشریه نوشته بودم که دوستان با واکنش هایشان مرا غافلگیر کردند و باعث شد که کلاهم را قاضی کنم و نکاتی را یاد بگیرم وبعضی از نظراتشان را قبول نداشته باشم.

ما همین طور که دنبال قهرمان پروری در مورد شخصیت ها هستیم در مورد موضوعات نیز تا حدودی این شکلی است. مثلا شاید انتظار داشته باشیم که یک واقعه ی خاص باعث شده باشد که کل مسیر زندگی به طرف نویسندگی رفته باشد. طبیعی است که نویسندگان استثناء یی وجود داشته باشند و یک حادثه ی خاص روال زندگی شان را به این سمت سوق داده باشد اما همین طور که تقریبا تمام بیماران روانی تیمارستان ها بدون پیش زمینه نیستند و ریشه و زمینه ای در خانواده و کودکی هایشان دارد نویسندگی نیز تا حدودی این گونه است. در واقع انگار تقدیری ناشناخته آنها را به این سمت سوق می دهد. طبیعی است که حوادثی مثل عشق و مرگ و... می تواند باعث بروز و ظهور نویسندگی شود ولی فکر نمی کنم بدون هیچ پیش زمینه ای باشد.

پویا حمزوی مقاله ی فوق العاده ی رضا قاسمی را در باره چگونه نویسنده شدنش برایم فرستاد. با سپاس من فکر می کنم یک داستان عالی را خواندم و حسابی کیف کردم اما برای یک اتوبیوگرافی زیادی تصنعی و ساختگی بود و غیر قابل باور. دلایلش را برای کسانی که مطلب را خوانده اند خواهم گفت.

 

خب تا حالا کلی بافی کردم و بقول معروف اظهار فضل . حالا می خواهم از خودم بگویم که سخت ترین کار است . لااقل توی این بلاد اگر کسی از خودش بگوید و تواضع بی خودی به خرج ندهد ول معطل است .انگار اجازه داریم در مورد هر چیز و هر کس اظهار نظر کنیم الا در مورد خودمان.

برای من نوشتن یک شغل است گیرم که بی جیره و مواجب. به جرات می توانم بگویم من هیچ کار دیگری بجز نوشتن بلد نیستم. زنم به اندازه ی کافی سرکوفتم می زند که عرضه ی تعویض یک لامپ را ندارم و خیلی بی رگم که در مقابل چکه های شیر دستشویی واکنش مناسبی نشان نمی دهم. البته حالا که خودش کمی بیشترک می نویسد تا حدودی گله هایش کمتر شده است.

شاید بتوانم یکی از ملاک های اهل قلم را این گونه تعریف کنم که معمولا این جماعت عقل معاش ندارند. من اگر دوستان فوق العاده ام در محیط کار همکاری ام نمی کردند و دستم را نمی گرفتند معلوم نبود کجا باید کاسه ی گدایی ام را دراز می کردم؟

 

پیمان عدالتی بعد از آن یادداشت از مرگ برادرم محمود یاد کرد که چقدر مرا و خودش را تحت تاثیر قرار داده بود. دقیقا من مدت ها می نوشتم تا با مرگ تسویه حساب کنم. لااقل برای خودم خیلی عالی بود و باعث شد که من به زندگی برگردم واز فانی بودن لحظات لذتی خیام وار را درک کنم .اما اعتراف می کنم که با این دیدگاه مولانا هنوز خیلی فاصله دارم که:

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی        تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

 

نوشتن آدم را با خودش درگیر می کند و این یکی صادقانه ترین و مثبت ترین درگیریهاست.زنده یاد گلشیری برایمان می گفت که بیشترین لذت نوشتن برای خود آدم است و چاپ وجایزه و... دست دوم و مصنوعی است و من آن سال ها که داغ بودم و مطرح شدن خیلی برایم مهم بود چیزی از آن نمی فهمیدم. هر چند هنوز هم نتوانسته ام خودم را به روح بزرگ آن عزیز نزدیک کنم ولی لحظاتی را با نوشتن داشته ام که بی شباهت به سماع درویشان نبوده است هر چند در مواردی بعدش فهمیده ام که چیز دندان گیری نبوده است و تخم دو زرده ای نگذاشته ام.

 

کمتر کسی است که بتواند با خودش جدل کند و از خودش فرار نکند. نشانه اش همین که در مورد همه می توانیم قضاوت کنیم و در مورد خودمان در می مانیم. شاید گاهگداری به توانمندیهایمان بیندیشیم اما به ضعف ها و حقارت ها و پستی هایمان هیچ وقت جرات درست نگاه کردن نداشته ایم. و نوشتن گاهی برای من این پل خربگیری است تا کج بنشینم و از خودم راست بگویم. و چه اعجازی دارد این نوشتن که گاهی اقیانوس زلالی را در روحت می بینی  با گنجشک ها و چکاوکان و گاهی مرداب های عفنی که خجالت می کشی که چگونه در زمره ی آدم سانان محسوبت کرده اند. به قول شاعری:  هیچ کس

                      این گونه تا دوردست

                                در من سفر نکرده بود.

 

 

جالب است که کمتر از یک نویسنده ی مقالات سیاسی یا حتی منتقد ادبی و هنری می پرسند که چرا می نویسی. انگار نوشتن داستان و به گونه ای به چالش کشیدن روح و روان نوعی عصیان و سرکشی است و خیلی ها دلشان نمی خواهد به آنالیز این پدیده ی مقدس پرداخته شود. داستان به تعبیری دست کاری دراین پدیده ی محتومی است که تا پیش از این فکر می کرده ایم ناچاریم برده ی بی قید و شرطش باشیم و هر رفتاری را منتسب به شکل گیری نطفه و دوران کودکی و... بکنیم . من لااقل کارشناسی روان شناسی را با خودم یدک می کشم و بر منکر این مسائل لعنت باد می گویم ولی اعتقاد دارم که تنها در ساحت بی مرز ادبیات است که خود فهمی و دیگر فهمی شکل می گیرد و جسارتی شکل می گیرد تا روح و روان را به چالش بگیرد و با تمام احترام به جمع و جامعه راه یگانه و منحصر بفرد خویش را در پیش گیرد.

نوشتن برای من گاهی کم آوردن در مقابل اکثریت است و عقده های رفتاری ام را گاهی با نوشتن داستان و شعرگونه ای جبران می کنم. امیدوارم که بی خطرترین راه را در پیش گرفته باشم. آیا این گونه است.؟

 

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 23:5 |

از طرف مدیر جشنواره ماه و مهر4 خواستند که یادداشتکی برای نشریه شان بنویسم در این خصوص: که چرا می نویسیم؟

 

 خب اولش جانمان گرم است ومی نویسیم تا دنیا را تغییر دهیم. فرض کنیم محلمان می گذارند وچارچنگولی می نشینند و آثارمان را می خوانندو این اتفاق هم  می افتد. با این حال این هدف اگرچه نا مقدس نیست ولی ادبیات را به گونه ای ابزاری می کند. در واقع از هدف ادبیات دور شده ایم و در چیزی به غیر از خودش در پی آن می گردیم. روانشناسان در مورد بازی کودکان می گویند آنها بازی می کنند تا بازی کرده باشند. در واقع اگر بزرگسال بازی را به نیتی مثلا رفع خستگی یا... انجام می دهد بازی کودک هدفی بیرونی ندارد و در ذات خود بازی نهفته است.

 

می نویسیم تا جامعه ی خودمان را تغییر دهیم . این عقب نشینی یک قدم به نفع ادبیات است اما آن را از ابزاری کردن نجات نمی دهد. تازه شاید هم پس ازمدتی تیز بگیریم که تغییر جهان از تغییر دور و بری ها راحت تر است. بگذریم در هردو حالتش برای ادبیات وضعیتی منفعت طلبانه و کاسبکارانه در نظر گرفته ایم. کوتاهتر هم که بیاییم و بنویسیم تا پدر و مادر یا عیال هم به تغییراتی برسند اگرچه در راستای هدف زدایی های گنده از ادبیات موثر است اما مشکل همچنان به قوت خود باقی است. برای چه می نویسیم؟

 

شاید می نویسیم تا خودمان را تغییر دهیم. این یکی ابزاری بودن ادبیات را لااقل چون برای شخص خودمان است تا حدودی کمرنگ می کند.می نویسیم تا دنیای خودمان را بسط دهیم . اگر در عالم واقع به دیالوگ محل آن حیوان نجیب هم نمی گذاریم در داستان فرصت می دهیم محکوممان کنند پلشتی های روحمان را یادآور شوند و از دژ قطعیت و جزمیت به پایین پرتمان کنند..در داستان به پدر کهنه فکرمان همان اندازه حق حضور می دهیم که به جوانکی بی قید و بند با موهای سیخ سیخی  که مدل مویش را نمی داند از کدام گروه سیر خورده ی غربی گرفته است.داستان می نویسیم تا با زنان توی داستانمان راحت باشیم و نخواهیم ابتدا از آب و هوا و گرانی حرف بزنیم وبعد صد و پنجاه تا شعر عاشقانه ردیف کنیم . داستان می نویسیم تا خودمان را تغییر دهیم تا بتوانیم زنان را جدی بگیریم با کودکان هم صحبت شویم و در روح پیرترها گذر زمان را حس کنیم.

می نویسیم تا جهان داستان و جهان خودمان را بهتر بشناسیم. پس با این دو جهان بازی می کنیم.بازی می کنیم بابک جان طیبی تا بازی کرده باشیم درست مثل کودکان

پس داستان می نویسیم تا جهان را تغییر دهیم البته جهان خودمان.مگر نه این است که درون هر کداممان جهانی است که دست کمی از این جهان فیزیکی ندارد؟می نویسیم تا مرزبندی های این جهان مثل جهان واقعی نشود .می نویسیم تا ویژگی  رنگ ها زرد و سیاه و سفید و...را درک کنیم و بی خیال نگاه ارزشی شویم که حاصل قرن هاست. اگر فکر می کردیم در عالم امکان کسی افکار بلندمان رادرک نمی کند نابغه تری خلق می کنیم تا ضایعمان کند واگر بازی مان نمی داده اند خودمان را فیکس تیم ملی می کنیم و آنها را توپ جمع کن. می نویسیم تا به خودمان ثابت کنیم که از هیچ کس بهتر نیستیم و هیچ کس از ما بهتر نیست. آیا می شود؟

.

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:31 |

 

 

 

                                         لورکا

 

وقتی به کلبه ات

نزد یاران سرکش و دوستان نا آرامت برمی گردی

به گل های وحشی

به جانوران نا اهلی

به رودخانه های بی قرار بگو

به سفرهای ارزان و رفت و آمد به شهرهای ما دل نبندند

به جانورانی که تو چون راهبان فرانسیسی

با مهربانی و ظرافت

نقاشی کرده ای بگوکه مبادا دچار جنون شوند و به حیوانت اهلی تبدیل شوند

وبه گل های وحشی بگوکه بیش از حد به زیبایی خود ننازند و نبالند

وگرنه ممکن است به بندشان کشند

وبه زندگی بر روی اجساد پوسیده مردگان محکومشان کنند.

 

                         ترجمه: خسرو ناقد

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 3:37 |

مدت ها پیش – دوازده سیزده سال قبل- کتابی خواندم با عنوان" دختری از شرق" برای من که اهل سیاست نبودم شاید آن سال ها کلمه ی شرقی و شاید هم دختر باعث این حرکت فرهنگی شد. بماند. به هر حال خاطرات بی نظیر برایم جالب بود که در هزارتوهای سنت دست و پا بسته هم می توان کارهایی کرد. شخصیت ایرانی تبارش و ارتباط با فرهنگ ما برایم جالب بود.سال هایی که توی فرنگ ودبی و... بود لااقل می دانستم که مفت و مجانی دود نمی شود اما امان از این یکی دو ماهی که آمد.

باور کنیم که عشق ما شرقی ها هم یک چیزیش می شود. آن قدر داد و هوار کردند که بنده ی خدا در لانه ی زنبور سوار ماشین روباز شد که ....

ما شرقی ها عشق قربانی کردن و قربانی شدن داریم و جور دیگری از عشق ول معطل است. البته بی نظیر تو نباید این ها را به دل بگیری . شاید به خاطر همین چیزهاست که بی نظیری. حالا هم تنها نیستی. خیلی از برو بچه های شرقی آن جا منتظرت نشسته اند تابروی و با آنها از دموکراسی شرقی و شاید هم عشق شرقی صحبت کنی . سلام ما را هم برسان

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 19:4 |

               کودکان نویسنده                                                       

 

تجربه ی من در کار کردن با بچه ها و همین طور کار روی آثار خلاقه ی آنها مرا به این نتیجه رسانده است که ذهن آزاد و رها وزبان خاصشان پس از طی آموزش های رسمی معمولادچار قید و بند و مشابهت می شود. نمی توانم با قاطعیت بگویم که سیستم معلم محور و کتاب محور ما باعث این فرایند می شود یا این محافظه کاری و مشابهت در ذات هر انسان ایرانی است که در راه بزرگسالی اش ظهور می کند و هر چه از دنیای کودکی فاصله می گیرد

از دنیای شخصی اش نیز بیشتر دور می شود. تخیل بچه ها پیش یا لااقل در اوایل سال های آموزش رسمی بر طبق هیچ قاعده و ملاک از پیش تعیین شده نیست و وبه همین خاطر کمتر قابل پیش بینی است . آنها هنوز داوری های ارزشی و ایدوئولوزیک را در هنرشان دخیل

 نمی کنند و به نیت نجات بشریت و چیزهایی توی این مایه قلم نمی زنند. هنوز قلم آنها مثل تمام رفتارهایشان خاصیت بازی گونه گی خودش را دارد که می دانیم هدف و غرض بازی کودکان با ما بزگسالان فرق می کند. در واقع بزرگ تر ها به نیتی مثلا رفع خستگی یا آب کردن شکم ویا ...به بازی روی می آورند در حالیکه غرض بازی کودکان انگیزه ای غیر از بازی ندارد و به قول معروف بازی می کنند تا بازی کرده باشند. ادبیا ت آنها نیز ذاتی رو به درون دارد و کمتر دلمشغول مسائل آموزشی و تعلیمی است. متاسفانه این روند خیلی زود دچار آفت می شود و خلاق ترین کودکان به خاطر این که توانمندی خودرا به همکلاسی و معلم و مدیر نشان بدهند به نوشتن از موضوعاتی روی می آورند که معمولا سفارش یک موضوع اجتماعی است و یا در معنوی ترین حالتش نوشتن کلیشه ای از موضوعاتی مانند مادر یا وطن و... است. در این شرایط بیشترین تلاش باید صرف کار کردن بر روی بچه ها شود که ادبیات آن چیزی است که شما می نویسید و آن چه مدیر و دیگران می خواهند غیر ادبی است و ادامه ی روندهای آموزشی و تعلیمی است. در واقع سوء استفاده ناخواسته ای است که در راه تعالیم آموزشی از استعداد بچه های خلاق شکل می گیرد و آرام آرام آنها را مثل لشکری از پنگوءن ها شبیه هم می کند. خیلی از کودکان متفاوت نویس در مواجهه با آموزه های رسمی و ذهنیت تعلیم گرایی که از ادبیات کودک دارند اعتماد بنفس خود را از دست می دهند و حتی خود را از لحاظ هوش و استعداد از دیگران پایین تر می دانند. زیرا ما با محیطی آموزشی سروکار نداریم که گونه های متفاوت ادبی را بربتابد و ذهنیت بسته ای از پیام داشتن آثار را نداشته باشد. در ادبیات کودک ارائه ی شادی و حاکمیت قواعد شوخ سرانه ی جهان می تواند بزرگترین پیام باشد. جالب است که ادبیات بزرگسال تا حدی از این سوال مشترک با بشر ابتدایی

درمورد پیامدار بودن و نبودن رهایی یافته است اما ادبیات کودک انگار قرار نیست از این مخمصه به این زودی ها نجات پیدا کند . ارزش مسائل آموزشی و تربیتی بر کسی پوشیده نیست اما وقتی در مدارس ریاضی علوم دینی اجتماعی و....درس های مختلف دیگر در حیطه ی آموزشی داریم توقع این است که دو ساعت اختصاص یافته به ادبیات واقعا به ذات ادبیات نزدیک باشد و تخیل کودک را فعال کند و ساعتی او را از قیل و قال دنیای امر و نهی های اطرافش برهاند. همین طور که یک بزرگسال در ساعات یا لحظاتی به سراغ غزلی از حافظ یا مولانا می رود بدون این که انگیزه آموزش یا تعلیم مستقیمی در کار باشد.در واقع به تعبیر نیچه ما ادبیات را داریم تا از فرط واقعیت خفه نشویم .باور کنیم که کودک و نوجوان به دلیل سیل آموزش ها و امر و نهی ها بیشتر از بزرگسال احتیاج دارد که در فضای ناب و پناه دهنده ی ادبیات نفسی بکشد و گلویی تازه کند.

 

به چند دلیل لازم است که علاوه بر ادبیاتی که بزرگسال برای کودک و نوجوان تولید می کند محصولات خودشان نیز در تریبون هایی منعکس شود و مورد نقد و ارزیابی قرار گیرد.  دلیل اول همان دلیلی است که بزرگترها برای نشر و پخش آثارشان دارند. دلیل دوم نوع تخیل خاص و زبان ویزه ای است که برای آثارشان به کار می گیرند و در بسیاری مواقع به ذات ادبیات نزدیک تر است ومحافظه کاری های ما را کمتر دارد. یعنی گوش شیطان کر ما هم می توانیم نیم نگاهی در نوشتنمان لااقل برای کودک و نوجوان به آن داشته باشیم. دلیل دیگر این که اگر نوشتن را تقدیری بدانیم که خدایانی برای مکافات در پیشانی بعضی ها نوشته اند کودکان نیز از این قاعده مستثنی نیستند وناچارند که تقدیرشان را بر روی کاغذ رقم بزنند. و دلیل آخرم این که برای ما بزرگترها یک نوع تمرین دموکراسی است که به صداهای جوان تر و در حال شکفتن نیز گوش فرا دهیم. 

 

|

 

 

 

                 علیرضا عبدالملکی 9ساله

 

 

خواب دیدم که توی یک باشگاه داشتم با یک توپ روپایی می زدم یک دفعه زیدان و رونالدینیو از در ورزشگاه آمدند بیرون.سلام و احوالپرسی کردم و گفتم":می آیید بازی؟"

زیدان و رونالدینیو قبول کردن و با هم بازی کردیم.من زیدان و رونالدینیو را 5/3 بردم. رونالدینیو و زیدان ناراحت شدن. من به آنها گفتم":خود را دست کم نگیرید . هیچ وقت."

و از ورزشگاه بیرون آمدم وبه طرف مدرسه آمدم. از پله ها بالا آمدم و روی صندلی نشستم.

 

 

 

       شقایق موذن زاده 8ساله

 

یک شهر زیبا بود.یک طرفش زیبا بود و یک طرف دیگرش اصلا زیبا نبود.یعنی نمی دونم چه جوری بود که یک آدم تنبل توش بود.او یک بچه ی کلاس اول بود.یک روز او رفت مدرسه "همه کتاب بخوانید" را درآورد. وقتی او یک درس را خواند همه ی بچه ها اورا مسخره کردند.

 

وقتی که به خانه رفت شروع کرد به درس خواندن. یهو دید موهایش سفید شده.تا شب داشت درس می خواند.تا نصف شب هم درس خواند.ناگهان دید که ساعت شش شده است.او زودی آماده شد و رفت به مدرسه.

وقتی که کتاب بخوانیم را باز کردند او درس لاکپشت و مرغابی ها را خواند.خیلی زود و سریع اون درس را خواند. آقای مربی گفت":تو چه جوری زود آن درس را خواندی؟"  او گفت":من که آن روز به خانه رفتم شروع کردم به مو سفید کردن.برای همین خیلی زود درس را خواندم."  واز آن این روز به بعد آقای مربی اسم اورا گذاشت پسر مو سفید.

 

از آن روز به بعد همه ی بچه ها اورا مسخره کردندو به او گفتند":هوهو مو سفید"  بچه ها خیلی حسود بودند.

                       ترمه الهامی 13 ساله

 

 

تند تند داشت می رفت. گفتم ":کجا می ری؟" گفت": یه جای دور یا نزدیک نمی دونم."

گفتم": چرا می ری؟" گفت":هیچ کس دوستم نداره.یا شاید هم داره نمی دونم." گفتم ":ولی من دوستت دارم." گفت ":واسم فرق نمی کنه که دوستم داری یا شاید هم نداری نمی دونم."

 

رفت و رفت. سال ها گذشت و گذشت . من هم بدون اون تنها بودم.یک روز کوله بارم را جمع کردم.از همون راهی که رفته بود قصد رفتن داشتم. داشتم می رفتم که دیدم یکی داره نزدیک می شه.غریبه گفت": سلام"  گفتم ": خداحافظ غریبه."  گفت ": برای چه می روی؟" گفتم ": درست نمی دونم به همون دلیلی که دوستم رفت." گفت":هنوز دوستت را دوست داری ؟"

گفتم ": آره یا شاید هم نه . نمی دونم."  گفت ": نه" پرسیدم ": چرا؟"  گفت": من هم از همین راه رفتم زیاد خوب نبود.حالا هم قصد دارم به پیش دوستم برگردم."  ولی من قبول نکردم. به غریبه گفتم":تو پیش دوستت برو من هم به دنبال دوستم می روم."

 

غریبه رفت. کمی که جلو رفتم یادم آمد که دفترچه ی خاطراتم را که پر از خاطرات دوستم بود نیاورده ام.برگشتم. در خانه را که باز کردم همان غریبه را دیدم که روی تخت نشسته بود وبه دفترچه ی خاطرات دوستم نگاه می کرد.آخه دوستم هم دفترچه ی خاطراتش را نبرده بود.

گفتم ": چرا به خانه  من آمده ای غریبه؟" گفت": می خواهم دفترچه ی خاطراتم را که یادم رفته بود ببرم را بردارم."  نگاهش همان نگاه چندین سال پیش بود. گفتم": من هم آمدم تا دفترچه ی خاطراتم را بردارم."

 

لبخند زد. گفت": پس بیا دفترچه هایمان را برداریم و ببریم.این دفعه با هم برویم."

 

 

 

 

             امیر علی ضیا ابراهیمی 6ساله

 

 

یک ماشینی به نام تویوتا کمری به سرعت داشت می رفت اما متوجه نبود یک ماشین دیگه به نام قهوهای رنگ جیپ از ماشین آبیه خیلی تند می رفت و لاستیک عقبی آن بزرگ و بزرگ تر می شد.

 

بعد ماشین تویوتا به سرعت از کنار ماشین جیپ پیچید و رفت توی خیابان خونه ی خودشون و بعد یک موتور داشت آن را تعقیب می کرد ولی بچه های عزیز موتور دزده متوجه نشده بود که خانه ی آنها نگهبان دارد و نگهبان آن عین سرباز و پلیس قوی هستند.

بعد بچه های عزیز آن موتور دزده متوجه شد که کسی آن را تعقیب می کرد و بعد فهمید کسی که آن را تعقیب می کند دوست آن ماشین تویوتا ا ست و موتور دزده را کشت.

 

بعد رفت جلو پیش ماشین دوسته و سلام کرد و گفت یکی داشت تعقیبت می کرد کشتم اش.  اون گفت ممنونم و بعد گفت امشب شام خونه ی ما مهمون هستی. برو زنت را هم بیار و یک ساعت دیگه این جا باش.و دوست ماشین تویوتا گفت ممنونم.

                   مارال عباسی نیک 14 ساله

 

 

1-

به پنجره وگل نگاه کردم. راستی که هردو در کنار هم زیبا بودند.

یادم می آید که از همان کودکی تا حال که روی تخت دراز به دراز خوابیدهام با هم بودیم. دست های گرم نوهام را در دستانم فشردم. گرمی دستش را حس کردم. صورتش را جلوی صورتم گرفتم : پسر خوب یادت باشد هر روز به این دو دوست سر بزن. هفته ای یک بار به گل آب بده وبه چوب های قاب پنجره جلا بمال.

صورتش را به صورتم نزدیک تر کردم: حواست باشد ان دو در کنار هم زیبا هستند.هیچ وقت

آنها را از هم جدا نکن.

 

 

2-

به اتاق پدر بزرگ که حالا خالی شده بود نگاه کردم.از ان موقع که پدربزرگ چشمانش را برای همیشه بست دیگر ما هم نه پنجره را دیدیم و نه گل را. از پدربزرگ خجالت می کشیدم چون فکر می کردم به خواسته ی او عمل نکردم ولی حالا می فهمم که فقط در کنار هم بودن پنجره و گل کافی نیست. آنها همراه پدربزرگ زیبا بودند. پس آنها هم باید می رفتند به جایی که زیبا هستند.

 

 

 

 

 

                        داستان ها از ماهنامه ی"عروسک سخنگو" انتخاب کرده ام که به

                       سردبیری زری نعیمی چاپ می شوند. باسپاس از همراهی اعظم حسن.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 3:32 |

مصاحبه احمد اکبرپور با روزنامه شرق –شنبه 16/اردیبهشت/1385 شماره 752

از نلی محجوب

شما در زمینه فضاهای داستانی تجربیات مختلفی دارید.درباره این گونه نوشتن بگویید. آیا صرفا سوژه ها را در نظر میگیرید یا مخاطب را هم مد نظر قرار میدهید؟

کسانی که برای کودک و نوجوان مینویسند مرتب با این گونه سوالات مواجهند در حالی که همین سوال را از نویسندگان بزرگسال هم میتوان  .پرسید ولی کمتر پرسیده میشود شاید این گونه سوالات ناخودآگاه نوشتن را برای این حوزه دارای ارزش کمتری میداند و به گونه ای آن را سفارشی محسوب می کند. فکر کردن به مخاطب و حوزه های سنی ،طبیعی است که قبل از نوشتن ذهن را به خودش مشغول کرده باشد ولی در موقع نوشتن و خلق یک اثر، مهم شکل گرفتن فرم وساختار وادبیت یک متن است . البته ذهن به طور ناخودآگاه  به این مسائل توجه دارد ولی به گونه ای نیست که هنگام نوشتن مخاطب رو به روی نویسنده نشسته باشد. همین طور که یک شاعر اطلاعاتی در مورد وزن وآهنگ کلام دارد ولی هنگام سرایش یک شعر این عوامل به طور ناخودآگاه شکل می گیرند و لازم نیست که شاعر تمام توجهش معطوف به عروض وقافیه و وزن وآهنگ کلام باشد که  اگر اینگونه هم باشد ما با شعری مصنوع و غیر تاثیرگذار مواجهیم.

من هیچ سوژه ای را برای کودک ونوجوان ممنوع نمیدانم بلکه مهم ارائه و شکل اجرای داستانی آن است . نوع نگاه از بالا باعث میشود که نویسنده خودش را در مقام معلم ومربی و... بگذارد و با ذهنیتی آموزشی وتعلیمی با مخاطب کودک ونوجوان برخورد کند . با اینکه میدانم چقدر وظیفه معلم، مربی وسیاستگزار و...سنگین است و آنها به اقتضای کار ناچار به چنین نگاهی هستند  اما کار ووظیفه ادبیات خلق دنیایی پر از شور ونشاط وهیجان است که نویسنده در یک بازی دو طرفه با مخاطب آن را ارائه می دهد . نیچه می گوید: "ما هنر را داریم تا از فرط واقعیت خفه نشویم." باور کنیم که کودک و نوجوان به اندازه کافی با واقعیت هایی از نوع خودش –آموزش، نصایح معلم، پدر، مادر و...- مواجه است. مگر من بزرگسال وقتی به سراغ حافظ می روم یا رمانی را به دست میگیرم  میخواهم نکته ای آموزشی یاد بگیرم یا چیزی به معلوماتم اضافه شود؟لا اقل هنگام خواندن آرامش روحی ولذت خواندن از همه چیز مهمتر است هر چند همه چیز های بالا را ممکن است به آدم بدهد.

 

 

درشب به خیر فرمانده فضا کاملا خاص کودک واز دید او و با نگاهی ضد جنگ شکل گرفته . در خصوص چگونگی نگارش این کتاب بفرمایید.

 

انگیزه نوشتن این کتاب به خاطر مسابقه ای بود که دفتر کودکان سازمان ملل متحد (یونیسف) و شورای کتاب کودک برگزار کرده بود . برای من تجربه منحصر به فردی بود زیرا سوژه مشخص بود ولی در مورد اجرا هیچ محدودیتی نداشتیم . جنگ همیشه برای من غیرقابل فهم بوده است و تاثیر مخرب آن بر روی همه و به خصوص کودکان همیشه آزارم داده است . البته دیدگاه من نسبت به جنگ و دفاع از خاک با دیگران تفاوت دارد. در این اثر سعی کرده ام چهره کریه جنگ را از زاویه ذهنیت و دنیای کودکانه ای به تصویر بکشم که خودش قربانی آن شده است "شب به خیر فرمانده" اثبات این نکته برای خودم بود که میتوان برای کودکان از مسائل مهمی چون جنگ نوشت و ادبیت اثر را حفظ کرد و به دام شعار و شعارزدگی نیفتاد. همین طور در کتاب امپراطور کلمات نیز صحبت از مرز و خط وخطوط است و جنگ هایی که بر سر این مسائل اتفاق افتاده  وشخصیت های داستانی من که باید در عالم تخیل از این همه خط وخطر بگذرند وخود را به کشوری درگیر جنگ برسانند و به یاری یکی دیگر از شخصیت های قصه بروند. داستان شب به خیر فرمانده اگر تصویر گری مرتضی زاهدی را نداشت شاید به این اندازه مورد توجه قرار نمی گرفت که در فاصله چند ماه پس از چاپ چند پیشنهاد ترجمه به شورای کتاب کودک برسد  که ظاهرا ترجمه خانم اسکندرانی مورد پسند بیشتری قرار گرفته است.

 

 

یک نویسنده چقدر باید مخاطب خود را از منظر روانشناختی  و جامعه شناختی بشناسد ودر نظر بگیرد؟

 

نوشتن برای کودک ونوجوان اگر با نگاهی آموزشی نباشد و ادبیت کار مد نظر باشد شرکت در یک بازی دو طرفه است. به قول معروف قواعد بازی را رعایت نکنی از دور خارج می شوی . داشتن اطلاعات روانشناختی و جامعه شناختی برای هر نویسنده و هنرمندی الزامی است و اختصاس به نویسندگان این حوزه ندارد. البته شناخت مخاطب باز هم نباید به این معنی باشد که محدود بشویم و فقط در حیطه ای بنویسیم که فعلا مورد نیاز ذهنی وعاطفی آنها است بلکه یک نویسنده  و هنرمند خلاق باید کشف ذهنیت ها و دنیاهای تازه را مد نظر قرار دهد و در واقع افق نگاه مخاطب را وسعت ببخشد. نکته دیگر اینکه نویسنده جدا از مخاطب نیست و در وهله اول لازم است  خودش به کشف و شهود ذهنیت ها و فضاهای تازه عادت کند    و یادش باشد که امتیاز خاصی نسبت به مخاطب نداردجز اینکه در عرق ریزی روح تلاش بیشتری باید داشته باشد.

 

 

فکر میکنید در آثار حوزه کودک ونوجوان تا چه حد مجال استفاده از فرم های جدید داستانی وجود دارد؟

 

اگر اثری بتواندخودش را تا مقام ادبیات بالا بکشاند فرقی نمی کند که برای چه گروه سنی نوشته شده باشد . مگر بزرگترها آثار سنت اگزوپری ،رولد دال یا سیلوراستاین را نمی خوانند؟ کتاب "امپراطور کلمات با شگردهای جدید داستانی و ساختاری نو توام است  وجزئ چند کتابی بود که به عنوان نامزد جایزه پکا در بخش کودک و نوجوان قرار گرفت. عده ای از داوران اعتقاد داشتند این اثر مخاطب چندانی نخواهد داشت ونوجوانان مشکل می توانند با آن ارتباط برقرار کنند اما رویکرد نوجوانان چیز دیگری بوده است که چاپ سوم این کتاب به اتمام رسیده  ومنتظر چاپ چهارم آن برای نمایشگاه کتاب هستم . به قول فیلیپ پولمن داستان نویس بزرگ نوجوانان "این نویسنده است که باید احساس نیازرا در مخاطب به وجود بیاورد ." این احساس نیاز شامل فرم های جدید داستانی و موضوعات تازه و بکر است . با این حساب نمی توان هیچ محدودیتی را در ارائه فرم های نو برای این حوزه تصور کرد و از لحاظ منطقی هم اگر نگاه کنیم کودک و نوجوان نسبت به بزرگسال کمتر گرفتار عادت های ذهنی و رفتاری شده است و آمادگی بیشتری برای دریافت فضا های تازه و فرم های نو دارد.

 

 

   به نظر می رسد کودکان ونوجوانان مابه آثارطنز و فانتزی گرایش بیشتری نسبت به گذشته پیدا کرده اند.به نظر شما علت چیست؟

 

یکی از دلائل عمده اش این است که چنین کتاب هایی اخیرابیشتر ترجمه و چاپ شده است.

در فانتزی وطنز برعکس آثار رئال کمتر فرصتی برای آموزش وپند و اندرزهای مستقیم وجود دارد و نویسنده کمتر در نقش معلم و مربی ظاهر می شود. فضای غالب آثاری که ما می نویسیم خصوصا در حوزه نوجوان رئال است و کمتر به طرف فانتزی و طنز گرایش داریم. طنز اما مقوله دیگری است که چه در حوزه کودک ونوجوان و چه در حوزه بزرگسال جای خالی آن به شدت احساس می شود. استثنای نویسندگان نوجوان مرادی کرمانی  است  که طلسم کار را به خوبی شناخته است و مخاطب با لبی خندان به مطالعه آثارش می نشیند ومحمدرضا شمس نیز  در بعضی آثارش  و همچنین  شهرام شفیعی. کتاب تئوریک وبسیار ارزشمند "فانتزی در ادبیات کودک " تالیف آقای محمد محمدی  نیز باعث نشده است که نه خودش و نه دیگران  این حوزه را جدی تر بگیرند وآثار بیشتری را در این زمینه خلق کند .گرایش نوجوانان به طنز وفانتزی آن هم در نوع خارجی اش هشداری جدی برای ما نویسندگان است که کمی واقع بینانه تر دور هم بنشینیم و با داشتن گنج بی پایانی چون هزار و یک شب و دیگر متون کهن به فکر خلق آثاری فانتزی با هویت بومی باشیم

 

 

شما به عنوان یک مولف چقدر برای آگاهی از آثارترجمه در حوزه داستان نقد و نظریه های ادبی تلاش می کنید؟

 

من از وضعیت دیگر نویسندگان اطلاع زیادی ندارم ولی خودم قبل از اینکه نویسنده باشم یک کارمندم و وظایفی را باید انجام دهم تا اموراتم بگذرد. با حق التالیف 10 درصد پشت جلد هم کمتر نویسنده ای به طور حرفه ای می تواند نوشتن را دنبال کند. با این مقدمه می خواستم بگویم در فرصت کمی  که برایم باقی میماند غیر ممکن است کتاب خوبی در حوزه داستان چه تالیف وچه ترجمه  از قلم بیندازم  و مطالعه نکنم اما در مورد آثار تئوریک  نقد و نظریه که خوشبختانه در این سالها زیاد شده من بدبختانه کمتر فرصتی برای مطالعه جدی آنها دارم اما دو نشریه .

پژوهشنامه" و"کتاب ماه " کودک و نوجوان را در هر وضعیتی مطالعه می کنم تا از احوالات نقد و بررسی به طور کامل دور نباشم                                   

 

 

به نظر شما به کار گیری سبک و سیاق نویسندگان موفق و صاحب نام می تواند در پیشبرد ادبیات داستانی کودک ونوجوان نقشی داشته باشد؟

 

سبک و سیاق هر نویسنده حتی اگر داخلی هم باشد بر اساس عوامل زیادی مانند تفاوت های فردی تجربه ها ودنیای خاص ذهنی اش  شکل گرفته است چه برسد به نویسنده خارجی که حتی محیط جغرافیایی و آداب و رسومش با ما فرق دارد.سبک وسیاق نویسندگی هر فرد عمیقا ریشه در دنیای ذهنی اش دارد و اگر کسی بخواهد او را تقلید کند  چون از نیاز و ذهنیتی درونی شکل نگرفته چندان تاثیرگذار نمی شودواصالتی پیدا نمی کند. طبیعی است که مطالعه آثارنویسندگان بزرگ وصاحب نام بسیار راهگشاست  و می تواند افق ذهنیت نویسنده جوان و تازه کار را گسترش دهد اما تقلید و استفاده  از سبک و سیاق آنها خطر بزرگی است که خودشان هرگز نتوانند به سبک و سیاقی دست یابند که از تجربه ها و ذهنیت های خودشان شکل گرفته است و نتوانند اثری خلق کنند که پاره ای از وجودشان باشد.

 

 

کتاب امپراطور کلمات موفق شده در زمره دریافت کنندگان دیپلم افتخار IBBY در پکن قرار بگیرد.درخصوص ویژگی های این کتاب و دلیل انتخاب آن بگویید.

 

دلیل انتخاب کتاب را باید از خودشان پرسید. ویژگی عمده این اثر تخیل و به تعبیری ستایش از تخیل است. حتی کلمات و جملات نیز جان می گیرندو در هیئت شخصیت هایی زندگی میکنند.شیوه های نو وامروزی داستان نویسی به همراه استفاده از فرم های کهن تری مانند داستان در داستان باعث شد که من در هنگام نوشتن  عرصه ای مناسب برای تخیل داشته باشم و هیچ محدودیتی در بسط و گسترش آن احساس نکنم و اگر بیشتراز اینها نتوانسته ام پیش بروم ازعدم بضاعت خودم بوده است نه اینکه بخواهم ملاحظه درک وفهم نوجوانان را کرده باشم. در این کتاب نویسنده هم یکی از شخصیت های داستان است بدون آنکه قدرت مطلق داستان باشد.جالب است که در بعضی موارد حتی شخصیت ها پیشنهادش را هم نمی پذیرند و بر خلاف میلش کارهایی انجام می دهندو به صلاح خود روال داستان را پیش می برند."امپراطور کلمات" یک اثر ادبی است که درونمایه سیاسی دارد اما سیاست زده نشده است وبه اعتقاد خیلی از منتقدین به خوبی روی لبه تیغ راه رفته است.

 

 

آیا شما سعی دارید در داستان به یک عنصر داستانی به شکل غالب اهمیت بدهید. در داستان "من نوکر بابا نیستم"عنصر روایت شکل عمده داستان را می سازد و یا در "شب به خیر فرمانده "داستان بر اساس دیالوگ (روایت اول شخص) پیش میرود. اینها عمدی بوده یا به ضرورت داستان شکل گرفته است.

 

 

به نظرم هر سوژه آنقدر جنب وجوش وتکاپو داردکه تا حد و حدود زیادی فرم مورد نظرش را بتواند مشخص کند .

اگر نویسنده در مواجهه با یک سوژه خویشتن داری به خرج بدهد و مدتی صبر کند تا گرد و غبارها فروکش کند راحت تر می تواند بنویسد و کمتر دغدغه فرم خاصی دارد چرا که این دو تفکیف  ناشدنی هستند و هر سوژه فرم خاص خودش را به همراه می آورد. در بازنویسی های مکرر هم خطاهای احتمالی ناخودآگاه رفع ورجوع می شود واثر می تواند فرم نهایی خودش را پیدا کند . در داستان "من نوکر بابا نیستم"فضا روستایی  است وسعی من در شخصیت پردازی بود . به همین خاطر هر فصل را از زبان یکی از راویان می شنویم تا تحول کودکی را نشان بدهم که یک فرد گوشه گیر و ساکت است وبه خاطر مسائلی که برایش رقم می خورد ناچار می شود در سرنوشتش دخالت کند وبعد از آن به گونه ای دیگر با دنیا مواجه می شود . در"شب به خیر فرمانده" با یک پسربچه مواجهیم که در بمباران یک پایش را از دست داده ومادرش نیز کشته شده است . بجه با تصویر مادر در قاب عکس دیالوگ برقرار می کند وبه او می گوید می خواهد انتقام اورا از دشمن بگیرد. در واقع دیالوگ بچه با خودش است در برخورد با دشمنی فرضی که کودکی همسن وسال خودش است واو نیز پایش را از دست داده وبرای گرفتن انتقام آمده است . همین طور در "قطار آن شب" که یکی از آثار فرم گرا محسوب می شود تنهایی و انتظار دخترک فرم وفضای مناسب خودش را ساخته است.

 

 

آیا مخاطب محوری نقش مخربی در آثار نویسنده بر جا می گذارد؟

 

مخاطب محوری همیشه هم بد نیست خصوصا برای نویسندگانی که می توانند آثار پرفروش (best seller)   خلق کنند . لااقل برای بهتر شدن  وضعیت مطالعه و کتاب خوانی  در کشور ما یک غنیمت است. منظورم ازپرفروش آثار سطحی و به تعبیری عامه پسند نیست بلکه حلقه گمشده ای است که می تواند رابطه بین ادبیات جدی و سطحی باشد.  این کتاب ها که معمولا عاری از توانمندی های ادبی نیستند می توانند مخاطب عمده ای را به خود مشغول کنند و طیف کتاب خوان را گسترش دهند. در خیلی از کشورها کتاب های عمده ای که مورد توجه نوجوانان  قرار گرفته حلقه واسطه ای  بین کتاب های منحصر به فردی چون شازده کوچولو و " آلیس در سرزمین عجایب " وآثار سطحی و روزمره است. درست است که مخاطب محوری و نه مخاطب شناسی می تواند نویسنده را از خلق یک اثر اصیل و خلاقه دور کند ولی اگر نویسنده یا نویسندگانی به آن توجه کنند خدمت بسیار بزرگی کرده اند و با رشد و توسعه کتاب خوانی قطعا تیراژکتاب های جدی ادبی رونق بهتری می گیرد. فعلا اوضاع واحوال مطالعه آنقدر بیمار است که اگر یکی دوتا عقب گرد به قصد بهتر شدن باشد به نظرم اشکال چندانی ندارد.  

 

 

زبان کودک واژگان محدود او وفضاهایی که می شناسد با فضای نوجوان متفاوت است. به نظر شما چرخش نویسنده در این دو حوزه نگارش چه وضعیتی را به دنبال خواهد داشت؟

 

داستان نویسی برای کودک به مراتب مشکل تر از داستان نویسی برای نوجوانان است که واژگان محدود و همین طور تجارب محدود از جمله این عوامل است اما همین محدودیت ها می تواند باعث خلاقیت بیشتر نویسنده  شود.

زیبایی بازی فوتبال که تب آن سراسر جهان را فرا گرفته به خاطر محدودیت هایی است که به فرض بازیکن نمی تواند با دست توپ را بگیرد یا فلان حیطه آفساید است و...

نویسنده ای که برای کودک می نویسد با ذهن هایی سر وکار داردکه آماده پذیرش ها نوع فرم وقضای تازه است.

احمدرضا احمدی می گوید:"من حرف هایی دارم که فقط شما بچه ها باور می کنید." برعکس دیدگاهی که اعتقاد دارد نویسنده یا باید برای کودک بنویسد و یا برای نوجوان  من فکر می کنم نویسنده ای که برای هر دو حوزه می نویسد این تغییر وضعیت می تواند در شناخت بهتر هر دو حوزه به او کمک کند. من بیشتر برای نوجوانان نوشته ام ولی دوسه کاری که برای کودک انجام دادم تجربه بسیار لذت بخشی برایم بود و اگردوباره سوژه کودکانه ای ذهنم را مشغول کند کوتاهی نمی کنم.

 

 

از شکل گیری انجمن داستان نویسان کودک و نوجوان فارس و فعالیت های آن بگویید و در صورت امکان مقایسه ای در خصوص این گونه فعالیت ها در تهران و شهرستان ها بفرمایید.

 

انجمن داستان کودک و نوجوان فارس از یک سال پیش و با همکاری حوزه هنری فارس شکل گرفت. فعالیت های مربوط به ادبیات کودک ونوجوان در تهران متمرکز است و جلسات محدودی هم به همت خانم نفیسی و دوستانش در اصفهان. شیراز که شاعران ونویسندگان بزرگسالش در کشور شاخص هستند حیف بود که در کنارشان چنین جمعی شکل نگیرد. جلسات به شکل کارگاهی اداره می شود و حدود 20 نفر هستیم که مشق داستان نویسی برای کودک و نوجوان می کنیم. یک بار که محمدرضا یوسفی را به شیراز دعوت کرده بودیم بسیار ذوق زده شده بود که در جایی غیر از تهران و در چنین جلسه ای تعداد قابل توجهی نویسنده کودک ونوجوان وجود دارد.متاسفانه در شیراز هم مانند بیشتر شهرستان های کشور ناشری که کتاب های کودک ونوجوان را با کیفیت تصویر گری خوب ومتن های غیر کلیشه ای چاپ کند وجود ندارد وروال غالب تولید کتاب هایی است که به بازاری شهرت دارد ودر واقع شنگول ومنگول و سیندرلایی است که با بدترین تصویرگری و کیفیت متن چاپ می شود وسوپرمارکت ها ودکه ها را رنگ می کند. به هر حال انجمن داستان نویسان کودک و نوجوان فارسی که عمری یک ساله دارد موفق عمل کرده است و آثار اعضا توسط انتشارات معتبری چون علمی وفرهنگی ،شباویز و افق مورد پذیرش قرار گرفته است و امیدواریم تاچند سال آینده بتواند کانون وقطب دیگری را به جز تهران برای این گونه فعالیت ها مطرح کند. هر چند نویسندگان ومنتقدین بزرگسال به طور مستقیم درگیر فعالیت های مربوط به ادبیات کودک نیستند اما حضور آنها باعث شده است سطح نوشته هایی که به نقد و نظر آنها می رسانیم بالا باشد . انصافا خیلی از این دوستان به رغم مشغولیت از هیچ گونه همکاری با ما کوتاهی نکرده اند که از همین جا سپاس ویژه را به همه آنها تقدیم می دارم ودوستانی که بیشتر زحمتشان داده ایم چون شاپور جورکش ،ابوتراب خسروی، شهریار مندنی پور، کیوان نریمانی، محمد کشاورز و شهلا پروین روح  شایسته سپاسی مضاعف هستند.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 17:20 |

سرگذشت من             احمد اكبرپور

خيالتان را راحت كنم من از آن دسته نويسنده ها نبوده ام كه توي قنداق يا وقت گاگاله هم توي خط شعر و داستان بوده اندبلكه بر عكس تا سن نوزده سالگي از لحاظ ادبيات بطور كامل در تعطيلات بودم.تا قبل از اين نيمچه آرزويي براي گرفتن پست و منصبي داشتم و به تعبيري روياهايم سياسي بود. به خاطر قبولي در دانشگاه شهيد بهشتي با چند هم اتاقي ناباب محشور شدم. بعد از مدتي به جاي اينكه حواسم به كتاب هاي روان شناسي باشد مجذوب شور وشوق آنها نسبت به شعر وداستان شدم. خانم دكتر فردوسي پور هم بر خلاف لبخندها يش در تلويزيون چنان ابهت استرس آوري داشت كه من سفت و سخت به دامان امن ادبيات چسبيدم و يكي از تفنگچي هايش شدم.

كودكي هايم هر چند در محيط خشن آن سال هاي روستايم"چاه ورز" گذشت ولي سرشار ازبازي با خاك و شن و آب بود. صداي تاق وتوق تفنگ ياغي ها و هايهوي درگيري ها هيجان بيشتري به بازي هايمان مي داد و هر پشت و پناهي جايي براي قايم باشك واقعي مي شد.

يكي از معلم هاي دوران دبستان وقتي به شهر مي رفت در قبال پولي كه جمع كرده بوديم برايمان "كيهان بچه ها" مي خريد. گاهي بدليل مسائلي رفتنش دو سه هفته اي به تاخير مي افتاد. در اين شرايط همگي در مورد سرنوشت "پينوكيو" بحث و مجادله مي كرديم كه بعضي وقت ها به دعوا كشيده مي شد. وقتي دو سه شماره با هم به دستمان مي رسيداز هيجان مي لرزيديم و اگر كسي جيغ مي كشيد مي فهميديم كه حدس و تخيلش در مورد پينوكيو درست از آب در آمده است.

سال هاي راهنمايي سراسر فوتبال بود و كوهنوردي و اندكي ولگردي. تيم فوتبا لي داشتيم به نام "تكاور" كه مربي سرپرست بازيكن كاپيتان و.... خودم بودم. ماهي يكي دو تا مسابقه با دهات اطراف داشتيم كه بيشتر هيجان آن فارغ از برد و باخت مربوط به درگيري هاي بعد از مسابقه بود كه ريشه در اختلافات محلي و طايفه اي داشت.

در گرماي شديدي كه هر چهار پا و دو پايي را به خانه مي كشاند از سر ناچاري به سراغ كتاب هاي موجود در خانه كه متعلق به برادران بزرگ تر بود مي رفتم . كتاب هاي پليسي ازميكي اسپيلين و پرويز قاضي سعيد كتاب كشكول منتظري و چند تا كتاب مذهبي ديگر به اضافه آثار عزيز نسين. پليسي ها را مثل خوره خواندم و عاشق طنزهاي عزيز نسين شدم .براي دبيرستان به شيراز آمدم . توفيق اجباري هواي گرم هم ازبين رفت كه ناچار شوم چند تا كتاب بخوانم و در اين راستا روح بلند سعدي و حافظ هم كمكي نكردند كه ادبيات ذره اي از ذهنم را قلقلك دهد. خيابان گردي و رفع عقده هايم سه سال طول كشيد. سال آخر به جهرم رفتم تا جدا از دوستان ناباب فقط درس بخوانم. از معدود سال هايي كه اراده ام خودي نشان داد همين سال بود كه همه اش درس خواندم و با رتبه ي خوبي به پايتخت آمدم وبه قول فروغ فرخزاد خودم را به ثبت رساندم .

·        بهر حال تهران به جاي برنو پنج تيري كه بايد از نياكانم به من ارث مي رسيد قلم و كاغذ به دستم داد تا از رويا ها و كابوس هايم بنويسم و اداي متمدن شدن را در بياورم و اگر منتقدي بد و بيراهي به نوشته هايم گفت محترمانه سكوت كنم. حا لا خودتان قضاوت كنيد بين آن زندگي آزاد و رها توي كوه و كمر واين زندگي مقيد به آداب ورسوم .

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 3:15 |
مصاحبه احمد اکبرپور با روزنامه کارگزاران سه شنبه، 14 آذر 1385 - شماره 177

از:ز.آران:

عاشق شهرت بود. همیشه دلش می خواست یک چهره سیاسی مطرح باشد. مثلا رئیس مجلس، شاید هم نماینده مجلس. هیچ وقت فکر نمی کرد بین بچه ها و نوجوانان، شهرت پیدا کند. در روستایشان تا مقطع راهنمایی بیشتر نمی شد درس خواند. او برای اینکه درسش را ادامه دهد مجبور بود به شیراز برود و آنجا با چند نفر هم خانه شود.

سال آخر دبیرستان را هم به جهرم رفت. روزها گذشت تا اینکه در دانشگاه شهید بهشتی و در رشته روان شناسی قبول شد. ازقضا، هم خانه ای ها همگی عاشق مطالعه و ادبیات بودند. روی زمین و تخت ها پر بود از کتاب داستان و شعر، برایش عجیب بود که سه، چهار نفر تمام زندگیشان ادبیات و کتاب بود. البته آنها هیچ کدامشان نمی خواستند نویسنده یا شاعر باشند اما کارهایشان باعث ورود احمد اکبرپور به دنیای ادبیات شد.

نویسنده مان کم کم شروع کرد به کتاب خواندن؛ شعر، داستان، رمان هرچه فکر می کرد خوب است می خواند و بعد از دو سال تمام سیاست و آدم های سیاسی و هرچه به سیاست مربوط بود، کاملا فراموش کرد. وقتی برادر شاعرش مرد؛ او هم جدی تر شعر نوشت؛ تو مردی / تا من نیز شاعر شوم.

و این بزرگترین و تاثیرگذارترین ضربه زندگیش بود. وقتی 23 سال داشت اولین و آخرین مجموعه شعرش را چاپ کرد؛ «مردمان عصر پنجشنبه.»

از آن زمان تا حالا «مرگ» هرطوری هست خودش را به داستان هایش می چسباند اولها تلخ بود اما حالا دیگر گزنده نیست حالا می خواهد با نامیرایی ادبیات، آدم ها را زنده نگه دارد. گاهی فکر می کند شاید این مرگ بوده که او را به طرف ادبیات کشانده است.کم کم راه جلسات ادبی و داستان نویسی را یاد گرفت.

هنوز کاری در زمینه داستان، شروع نکرده بود که گلشیری را دید؛ «کلاس هایش در تالار کسرا، تقاطع انقلاب و خیابان جمالزاده برگزار می شد، جای کوچکی بود اما آدم های بزرگی، آنجا رفت و آمد داشتند؛ رضا چایچی شاعر، ضیاء موحد و.... چهار، پنج ماه بیشتر شاگرد گلشیری نبودم ولی او، تاثیرش را در من گذاشت.

کلامش در سطح پایین بود. بچه هایی که آنجا می رفتند خوب داستان خوانده بودند و غول های داستان را می شناختند، مشق داستان هم کرده بودند با اینهمه من که پهلوی گلشیری رفتم، اجازه داد سر کلاسهایش بروم و من درخودم را به سطح کلاس رساندم. درواقع به من لطف کرد. بعد شروع کردم به داستان نوشتن. ما روزهای دوشنبه و چهارشنبه کلاس داشتیم.

دوشنبه، داستان ها را می دادیم، چهارشنبه، نتیجه را از گلشیری می پرسیدیم، یادمه، داستانم درباره یک کودک عقب افتاده ذهنی بود اما جزئیات را به یاد ندارم، ازبس که این داستان بد بود، روز چهارشنبه، با تک تک بچه ها صحبت کرد بدون اینکه حتی یک بار به کاغذها نگاه کند.

خجالت می کشیدم جلو بروم، در آخرین لحظات رفتم و گفتم؛ «من هم داستانی داده بودم» گفت؛ «آره، باید کار کنی، باید بیشتر کار کنی». فکر کردم داستانم را اصلا نخوانده حتی نگاهش هم نکرده وقتی بیشتر پرسیدم، چنان ریز ریز داستان را برایم شکافت که تعجب کردم، آنجا بود که فهمیدم هیچ آدم بزرگی در عالم هنر نیست که بی دلیل، اسمش بالا برود.»

بعد از مدتی، شعر را کنار گذاشت. البته هنوز هم شعر را دوست دارد و زیاد شعر می خواند. شعرهای ترجمه اروپایی یا آمریکای لاتین حتی مجموعه های جدید از شاعران جدید مثلا بهزاد خواجات، هادی محیط، فرشته ساری، صادق رحمانی، گروس عبدالملکیان و... اما بعد از مدتی به این نتیجه رسید که شعر برخلاف داستان، خیلی خیلی به شرایط و حس و حال بیرونی، بستگی دارد یعنی آدم باید در عالی ترین شرایط پاک ذهنی و روحی باشد که شعر، اتفاق بیفتد.

می ترسید، دلش می گرفت که نکند حس شعر نوشتن دوباره سراغش نرود؛ «اما داستان برایم تمام شدنی نبود، به نظرم داستان، حس و حال است به اضافه چند تاکتیک.

البته چون شعر همیشه برایم عجیب بوده و هنوز هم هست؛ کاملا رهایش نکرده ام. در کتاب رویای جنوبی که به تازگی انتشارات منادی تربیت آن را به چاپ رسانده هر فصل، با یک شعر شروع می شود؛ وقتی هوای نوشتن می کنم / از میان رویاهای آبی / خیس خیس / نقطه های آب، پشت قدمهایت / تا راه رفته را فراموش کنیم. بعد داستان شروع می شود.»

در عوض کمرنگ شدن شعر، با یک اتفاق کوچک خوشایند، به ادبیات و داستان کودک و نوجوان پا گذاشت. با مسعود نصاری - که با شورای کتاب کودک ارتباط داشت - همکلاس بود. او احمد اکبرپور را برای تحقیق دانشگاهی اش که درباره اد