تبليغاتX
احمد اکبرپور

                               تجربه های وحشتناک

یکی از پیرمردهای همولایتی ام که حواس پرتی اش زبانزد بود قضیه ای از سال ها پیش برایم گفت . روزگار جوانی اش در شرکت نفت در آبادان ، ناطور یکی از ساختمان ها بوده است. هرماه طبق معمول در صفی می ایستاده اند و حقوق می گرفته اند. در یکی از این آخر ماهها طبق معمول توی صف می ایستد تا این که نوبت به او می رسد. مردی که آن طرف باجه بوده است می پرسد اسم؟  برایم تعریف می کرد که هر چه با خودم فکر می کردم نمی توانستم نامم را به خاطر بیاورم. بهر حال کناری می ایستد تا نامش را به خاطر بیاورد.

جالب است که اگر این همولایتی قضیه را از ریشه به دروغ هم گفته باشد چیزی از جذابیت ماجرا برایم کم نمی کند. تعریف می کرد که هی با خودم می گفتم غلامحسین ؟  عبدالحسین؟ کهزاد؟ داوود ؟  زار نوشاد؟ کربلایی علی ؟ و می دیدم که هیچکدام نیستم . بالاخره مدتی می ایستد و از نا امیدی می خواسته برود که یکی از همولایتی های همکار به او می رسد و می گوید نه خسته مشهدی حاتم. می گوید بدون این که جواب او را بدهم با دو به طرف باجه رفتم.

 

چند ماه پیش به دعوت انجمن داستان جهرم به آنجا رفتم. (سپاس ویژه از زحمات جناب فرهنگ و دکتر قدرتی و عیال) به هر حال به خاطر بی خوابی شب قبل عیالم زحمت رانندگی را کشید و من دم در محل جلسه بیدار شدم. طبیعی بود که بعد از سلام و علیک رفتم آبی به سر و رو بزنم و دستی بکشم به سر و زلف. سر حال آمده بودم و آب از سر و صورتم می چکید که شانه ی کوچکی در آوردم تا حالی به خودمان بدهیم که دیدم ای وای. حتی جای آینه ها موجود بود ولی بدلایلی آن را از ریشه کنده بودند. شاید مسولین نمی خواسته اند کسی دچار خود دی کاپریو بینی شود. بهر حال چیزی توی مایه ی آن همولایتی ام، برای چند لحظه احساس کردم که هیچ وقت وجود نداشته ام. هیچ تصویری از من نبود و براحتی به عدم بازار پیوسته بودم.

شاید این قضیه به بیست سی ثانیه هم نکشید ولی تجربه ای منحصر بفرد بود که برای همین مدت کوتاه احساس راحتی عجیبی از دغدغه های زندگی داشتم. و به سبیل ها و گیس های شما قسم که نخواستم دروغی سرهم کنم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 0:6 |
          

 

 

 

       تولدی دیگر                                                     

 

       هرآن کس که دوباره متولد نشود ملکوت خداوند را نخواهد دید. .

 

                                                                                                       کتاب مقدس

 

برای من و دوستانی که سنشان عنقریب به عدد جادویی چهل می رسد شاید یک تولد خود خواسته بتواند هیجان تازه تری در خور زمان از دست رفته باشد.

تا جایی که اطلاع دارم در دنیاهای خوش آب و علف - بلاد متمدنه – در حوالی پنجاه سالگی یکی دست به قلم می برد یکی بساط بوم اش را پهن می کند و یکی اسباب تجارت مهیا می کند با این پیش زمینه که قبل از آن در حال و هوا ی دیگری بوده اند و غالبا پس از بازنشستگی این اتفافات می افتد. لااقل نویسندگان بسیاری سراغ دارم که پس از چهل و پنج سالگی شروع کرده اند و شهرت عالمگیر بهم زده اند.

در این طرف دوراندیش ترین شخص ما در چنین سال هایی ،اگر دین و ایمانی داشته باشد چند متر کفن اعلا از مکه می آورد و نفالتین زده کنار می گذارد و صاحب مال و منال ها باغی دست و پا می کنند و مخده هایی برای آسایش پای بساط، و سرشان که گرم شد در فوران خیال، میان نسوان بیوه و ترشیده  فک و فامیل می گردند و یکی که حداقل بیست سالی اختلاف سنی داشته باشد پیدا می کنند تا کمک حال بانو باشد و پای پیری هوایشان را داشته باشد. و اگر یکی نه آن داشته باشد و نه این، سیاسی کار می شود و دایی جان ناپلئونی ، ریشه ی تمام مشکلات ، حتی مسئله ی توالت های کثیف سلفچگان – تهران  و غذاهای سگ نخور بین راهی را به پای قدرت های امپریالیستی می نویسد و با آرامش خاطر از این کشف برای مرگ آماده می شود.

برای ما راستی راستی بعد از چهل و فوقش پنجاه آغاز سرازیری زوال است و برای آنها برعکس. این ها از چه دیدگاهی آب می خورد لوطی گری، در قد و قواره ی فهم من نیست اما فکر می کنم می شود کار دیگری کرد و مثل مرغ هایی که ناگهان خود را می تکانند به روال دیگری فکر کرد و تولدی خودخواسته خلق کرد.

اگر هم سخت است و نمی توانیم از کلیشه های خودمان –هرچه که هستیم- جدا شویم لااقل به پیشواز مرگ نرویم.او با جلال و جبروت به سمت ما لشکر کشی می کند و دیر و زود می رسد و ما هرچه سرمان گرم باشد و کمتر التفاتی به حضرتش داشته باشیم حالش بیشتر گرفته می شود وحتی شاید چند سالی کارش را به تاخیر بیندازد.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در جمعه یازدهم بهمن 1387 و ساعت 2:17 |

کتابی فراتر از خوب

 

"داستان های بی خطر نه از مرگ سخن می گویند و نه از پیری ، که مرز زندگی ما هستند و نیز نه از آرزوی زندگی جاوید. قصه های پریان ، درست برعکس ، کودک را با مقوله های اساسی زندگی بشر رودرو می کنند."

 

برونو بتلهایم روان کاو و روان شناس ، در کتاب " افسون افسانه ها " چهره ای مدرن و مترقی از افسانه ها را به ما نشان می دهد که در غبار زمان و شتاب دنیای معاصر شرممان می شد آنها را برای بچه هایمان بازگو کنیم یا در مورد آن به طور جدی تحقیق و تفحصی داشته باشیم.

 

 "برخلاف آن چه در بسیاری از داستان های امروزی کودکان پیش می آید ، در قصه های پریان رذیلت همچون فضیلت همیشه و در همه جا حضور دارد. فرهنگ غالب ، بویژه وقتی کودکان مطرح هستند وانمود می کند که انسان وجه تاریکی ندارد و مدعی بهبود باوری خوش بینانه است.از دید این فرهنگ ، هدف از روانکاوی آسان کردن زندگی است در حالی که بنیان گذار آن چنین نظری نداشت. روانکاوی پدید آمد تا انسان بتواند ماهیت پر گیرودار زندگی را بی آنکه مغلوب آن شود یا به گریز از آن تن دهد بپذیرد. نظر فروید این است که فقط با مبارزه ی شجاعانه با نیروهایی که توان فرسا و غلبه ناپذیر به نظر می رسند ، می توان معنایی از هستی بیرون کشید. این دقیقا همان پیامی است که قصه های پریان به صورت های چند گانه به کودک می رسانند."

 

" بسیارند کسانی که معتقدند کودک نباید بفهمد سرچشمه ی بسیاری از کژتابیهای زندگی از سرشت خود ما ناشی می شود، یعنی گرایش همه ی انسان ها به رفتار ستیزه جویانه و غیر اجتماعی و خودخواهانه، همه از خشم و نگرانی سرچشمه می گیرد. در عوض ما می خواهیم بچه هایمان باور کنند که همه ی مردم در ذات خوب اند. اما کودکان می دانند که خودشان همیشه خوب نیستند و وقتی هم خوب هستند اغلب ترجیح می دهند که نباشند. این مغایر با آن چیزی است که پدر و مادر به آنها گفته اند و همین سبب می شود تا کودک به چشم خود یک عفریت جلوه کند."

 

افسون افسانه ها به ترجمه ی اختر شریعت زاده به وسیله ی نشر هرمس به چاپ رسیده است.

 

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 1:42 |

غصه های دست دوم

 

شعری برای رده ی سنی کودک و نوجوان توی تورم خورد که اگر

از لحاظ فرم و شکل اتفاق تازه ای نباشد از لحاظ مضمونی قابل

 توجه است. یعنی خلاف آن دنیای رمانتیک و غیر واقعی. شعر از کبرا

بابایی است و نام کتابش : ستاره ات گم شد.

 

     حرف ها

     در دهان تلخ مان

    بوگرفته است.

   دوستی رفته است

   از من و تو رو گرفته است

  خسته می شوم

   از تمام نام های گیج

    توی دفترت

    سرت

   از تو و غصه های دست دومت

   زخم های بار چندمت

   خسته می شوم.

 

 

 

                                                                                                     

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 1:13 |

 

 

                       مشترک مورد نظر الاغ است.

 

 اگریک الاغ موبایل بخرد چه اتفاقی می افتد؟

 

1- به تمام الاغ ها شماره اش را می دهد تا الکی به او زنگ بزنند.

2- عاشق فرستادن پیامک می شود برای تمام مناسبت های خرکی.

3- می گردد و حتی از الاغ هایی که درست و حسابی نمی شناسد تاریخ تولدشان را می پرسد .همین طور تاریخ اولین جفتک و تاریخ اولین جفت گیری.

4- او برای اولین عرعر بچه الاغ ها برای خانواده هایشان پیامک می فرستد. توی آن می نویسد": امیدوارم در آینده چنان عرعری کند که گوش آدم های مسخره را کر کند."

5- آدم ها به او زنگ می زنند که یک کوه علف جمع شده است بیاجان مادرت ببر. می خندد و دکمه ای را می زند. یک ماده خربا کلاس می گوید" مشترک مورد نظر تا اطلاع ثانوی بار نمی برد.عرعرعر"

6- یک روز چند تا گورخر را می بیند. با خوشحالی می گوید قوم و خویش های گرامی شماره تان را لطف بفرمایید تا پیامک از خودم در کنم و مناسبت های خرکی را به شما تبریک بگویم.

7- آنها چند تا جفتک توی سر و کله اش می زنند و  می گویند

": بی خودی پسر خاله نشو کره خر عوضی." و می روند.

8- وقتی آنها حسابی دور شده اند یواش می گوید": حیف از این لباس های راه راه که شما بی کلاس ها پوشیده اید." وبا گوشی موبایلش مشغول بازی می شود.

9- ناگهان از خوشحالی چند تا جفتک می زند و گرد و خاک به پا می کند. می گوید": یافتم یافتم " وعرعر کنان پیش الاغ ها می رود.

10- می گوید": بلوتوث. بلوتوث. گوشی من بلوتوث دارد." رییس الاغ ها جفتک دوستانه ای به او می زند و می گوید": الاغک بی سواد گوشی بدون بلوتوث بدرد سگ هم نمی خورد." و گوشی اش را در می آورد و می گوید": آماده باش"

11- رییس چند تا بلوتوث خفن برایش می فرستد که الاغک قصه ی ما کف می کند. با خودش می گوید": بی خودی هیچ خری رییس نمی شود."

و بلند می گوید": دمت گرم رییس. خیلی توپ بود."

12- آدم ها دوباره به او زنگ می زنند. چند جفتک توی هوامی زند و عرعر ملایمی می کند. به دوستانش می گوید": می بینید با چه مردم خری طرف شده ایم. اصلا درک نمی کنند."

13- می رود توی مزرعه ی یونجه لم می دهد.هوف هوف می خورد و با دوستانش بلوتوث بازی می کند.

14- توی یکی از بلوتوت ها همه ی بارها روی کول آدم هاست و الاغ ها با کیف تمام پشت سرشان راه می روند.

15- الاغک قصه ی ما سوتی می دهد واشتباهی آن را به شماره ی یکی از آدم ها می فرستد.او کمی دورتر از آنها مشغول کار است که آن رامی بیند.برای یک لحظه خون جلوی چشم هایش را می گیرد ولی کاری نمی کند و عقل و هوشش به کمک او می آید.

16- یواشکی پیش بقیه می آید و بلوتوث خرکی را به همه نشان می دهد.(اگر ما آدم ها این کار را با همدیگر بکنیم می گویند آدم فروشی ولی چون طرف آدم ها خر است هیچ کس چیزی نمی گوید.بگذریم. یعنی بی خیالش بشویم.)

17- مردم همگی شال و کلاه می کنند و پنجه بوکس و یانچیکو و زنجیرهایشان را برمی دارند. بلند با هم می گویند": نشانتان می دهیم که ما خریم یا شما پدر سگ صاحاب های بی جنبه ی تازه به دوران رسیده." و به طرف صحرا هجوم می برند.

18- مردم از همه طرف آنها را محاصره می کنند. بعد با هم می گویند": چهار سه دو یک و همگی آنها را از جمله الاغک مورد نظر مارا دستگیر می کنند.

 19- موبایل هایشان رااز زیر سم و شکمشان در می آورند و می خواهند دخل آنها را بیاورند که الاغک مورد نظرچند لحظه اجازه می گیرد و یک سخنرانی خیلی به یاد ماندنی در مورد صلح و دوستی ایراد می کند و همگی را به گذشت و بخشش دعوت می کند.

20- مردم روی یونجه ها می نشینند و با تمام وجود گوش می دهند. خلاصه ی سخنرانی خرکی این گونه است.

":ای مردم : ما عده ای جوان و نوجوان هستیم. دوران بسیار حساسی که شما به خوبی آن را پشت سر گذاشته اید. قبول کنید که اوقات فراغت سالم حق مسلم ماست.قبول کنید که شیطنت برای رشد شخصیت و اعتماد بنفس ما بسیار حیاتی است همین طور که کود برای رشد و پرورش یونجه.(عده ای از مردم به نشانه ی موافقت سر تکان می دهند وحتی یکی دو نفر چند تا آه سوزناک می کشند.) قبول دارم که در مواردی غرور جوانی کار دستمان داده است وچیزی مثل همین بلوتوث باعث توهین به وجود شما آدم های نازنین شده است .لعنت به تکنولوژی.اما بدانید و آگاه باشید که سابقه ی دوستی پدران ما و شما وحق نمک و علوفه بیشتر از این حرف هاست .حیف است به خاطر یک اشتباه لپی بی خیال این چیزها بشویم. دوستان قدیمی و دشمنان فعلی: دقت بفرمایید: هم اینک من و دوستان جوانم با کمال میل سر و دم را در اختیار شما می گذاریم تا هر گونه که صلاح دیدید با ما را تنبیه کنید.(و همین طور که چند قطره اشک در چشمانش جمع شده بود این بار رو به دوستان الاغش کرد و ادامه داد.) دوستان عزیز حتی اگر تکه تکه تان کنند خواهش می کنم کوچک ترین جفتکی به آدم ها نزنید. حتی نازک ترین عرعر بی ادبی هم ازگلوی خودتان خارج نکنید.شاید شاعران از این حماسه ی ما یکی دو تا شعرخرکی بگویند و نویسندگان در کتاب هایشان بنویسند و یا دروبلاگ ها و سایت های اینترنتی به گوش و چشم جهانیان برسانند.

21- سکوت سراسر دشت را فراگرفته است. خورشید غروب رنگ خونی خرکی به خود گرفته است و باد نیز از سر جای خودش تکان نمی خورد. حتی یونجه ها نیز مثل آدم ها سر خم کرده اند و به الاغ هایی نگاه می کنند که پشت سر الاغک قصه ی ما سر و دم را خم کرده اند و به انتظار سرنوشت نشسته اند.موبایل یکی از الاغ ها دلینگ دلینگ زنگ می خورد.

 

22- به نظر شما چه اتفاق خرکی می افتد؟

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 3:17 |

و باز هم چرا می نویسیم یا می نویسم؟

 

در یادداشت قبلی چیزهایی برای یک نشریه نوشته بودم که دوستان با واکنش هایشان مرا غافلگیر کردند و باعث شد که کلاهم را قاضی کنم و نکاتی را یاد بگیرم وبعضی از نظراتشان را قبول نداشته باشم.

ما همین طور که دنبال قهرمان پروری در مورد شخصیت ها هستیم در مورد موضوعات نیز تا حدودی این شکلی است. مثلا شاید انتظار داشته باشیم که یک واقعه ی خاص باعث شده باشد که کل مسیر زندگی به طرف نویسندگی رفته باشد. طبیعی است که نویسندگان استثناء یی وجود داشته باشند و یک حادثه ی خاص روال زندگی شان را به این سمت سوق داده باشد اما همین طور که تقریبا تمام بیماران روانی تیمارستان ها بدون پیش زمینه نیستند و ریشه و زمینه ای در خانواده و کودکی هایشان دارد نویسندگی نیز تا حدودی این گونه است. در واقع انگار تقدیری ناشناخته آنها را به این سمت سوق می دهد. طبیعی است که حوادثی مثل عشق و مرگ و... می تواند باعث بروز و ظهور نویسندگی شود ولی فکر نمی کنم بدون هیچ پیش زمینه ای باشد.

پویا حمزوی مقاله ی فوق العاده ی رضا قاسمی را در باره چگونه نویسنده شدنش برایم فرستاد. با سپاس من فکر می کنم یک داستان عالی را خواندم و حسابی کیف کردم اما برای یک اتوبیوگرافی زیادی تصنعی و ساختگی بود و غیر قابل باور. دلایلش را برای کسانی که مطلب را خوانده اند خواهم گفت.

 

خب تا حالا کلی بافی کردم و بقول معروف اظهار فضل . حالا می خواهم از خودم بگویم که سخت ترین کار است . لااقل توی این بلاد اگر کسی از خودش بگوید و تواضع بی خودی به خرج ندهد ول معطل است .انگار اجازه داریم در مورد هر چیز و هر کس اظهار نظر کنیم الا در مورد خودمان.

برای من نوشتن یک شغل است گیرم که بی جیره و مواجب. به جرات می توانم بگویم من هیچ کار دیگری بجز نوشتن بلد نیستم. زنم به اندازه ی کافی سرکوفتم می زند که عرضه ی تعویض یک لامپ را ندارم و خیلی بی رگم که در مقابل چکه های شیر دستشویی واکنش مناسبی نشان نمی دهم. البته حالا که خودش کمی بیشترک می نویسد تا حدودی گله هایش کمتر شده است.

شاید بتوانم یکی از ملاک های اهل قلم را این گونه تعریف کنم که معمولا این جماعت عقل معاش ندارند. من اگر دوستان فوق العاده ام در محیط کار همکاری ام نمی کردند و دستم را نمی گرفتند معلوم نبود کجا باید کاسه ی گدایی ام را دراز می کردم؟

 

پیمان عدالتی بعد از آن یادداشت از مرگ برادرم محمود یاد کرد که چقدر مرا و خودش را تحت تاثیر قرار داده بود. دقیقا من مدت ها می نوشتم تا با مرگ تسویه حساب کنم. لااقل برای خودم خیلی عالی بود و باعث شد که من به زندگی برگردم واز فانی بودن لحظات لذتی خیام وار را درک کنم .اما اعتراف می کنم که با این دیدگاه مولانا هنوز خیلی فاصله دارم که:

مرگ اگر مرد است گو نزد من آی        تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

 

نوشتن آدم را با خودش درگیر می کند و این یکی صادقانه ترین و مثبت ترین درگیریهاست.زنده یاد گلشیری برایمان می گفت که بیشترین لذت نوشتن برای خود آدم است و چاپ وجایزه و... دست دوم و مصنوعی است و من آن سال ها که داغ بودم و مطرح شدن خیلی برایم مهم بود چیزی از آن نمی فهمیدم. هر چند هنوز هم نتوانسته ام خودم را به روح بزرگ آن عزیز نزدیک کنم ولی لحظاتی را با نوشتن داشته ام که بی شباهت به سماع درویشان نبوده است هر چند در مواردی بعدش فهمیده ام که چیز دندان گیری نبوده است و تخم دو زرده ای نگذاشته ام.

 

کمتر کسی است که بتواند با خودش جدل کند و از خودش فرار نکند. نشانه اش همین که در مورد همه می توانیم قضاوت کنیم و در مورد خودمان در می مانیم. شاید گاهگداری به توانمندیهایمان بیندیشیم اما به ضعف ها و حقارت ها و پستی هایمان هیچ وقت جرات درست نگاه کردن نداشته ایم. و نوشتن گاهی برای من این پل خربگیری است تا کج بنشینم و از خودم راست بگویم. و چه اعجازی دارد این نوشتن که گاهی اقیانوس زلالی را در روحت می بینی  با گنجشک ها و چکاوکان و گاهی مرداب های عفنی که خجالت می کشی که چگونه در زمره ی آدم سانان محسوبت کرده اند. به قول شاعری:  هیچ کس

                      این گونه تا دوردست

                                در من سفر نکرده بود.

 

 

جالب است که کمتر از یک نویسنده ی مقالات سیاسی یا حتی منتقد ادبی و هنری می پرسند که چرا می نویسی. انگار نوشتن داستان و به گونه ای به چالش کشیدن روح و روان نوعی عصیان و سرکشی است و خیلی ها دلشان نمی خواهد به آنالیز این پدیده ی مقدس پرداخته شود. داستان به تعبیری دست کاری دراین پدیده ی محتومی است که تا پیش از این فکر می کرده ایم ناچاریم برده ی بی قید و شرطش باشیم و هر رفتاری را منتسب به شکل گیری نطفه و دوران کودکی و... بکنیم . من لااقل کارشناسی روان شناسی را با خودم یدک می کشم و بر منکر این مسائل لعنت باد می گویم ولی اعتقاد دارم که تنها در ساحت بی مرز ادبیات است که خود فهمی و دیگر فهمی شکل می گیرد و جسارتی شکل می گیرد تا روح و روان را به چالش بگیرد و با تمام احترام به جمع و جامعه راه یگانه و منحصر بفرد خویش را در پیش گیرد.

نوشتن برای من گاهی کم آوردن در مقابل اکثریت است و عقده های رفتاری ام را گاهی با نوشتن داستان و شعرگونه ای جبران می کنم. امیدوارم که بی خطرترین راه را در پیش گرفته باشم. آیا این گونه است.؟

 

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 23:5 |

از طرف مدیر جشنواره ماه و مهر4 خواستند که یادداشتکی برای نشریه شان بنویسم در این خصوص: که چرا می نویسیم؟

 

 خب اولش جانمان گرم است ومی نویسیم تا دنیا را تغییر دهیم. فرض کنیم محلمان می گذارند وچارچنگولی می نشینند و آثارمان را می خوانندو این اتفاق هم  می افتد. با این حال این هدف اگرچه نا مقدس نیست ولی ادبیات را به گونه ای ابزاری می کند. در واقع از هدف ادبیات دور شده ایم و در چیزی به غیر از خودش در پی آن می گردیم. روانشناسان در مورد بازی کودکان می گویند آنها بازی می کنند تا بازی کرده باشند. در واقع اگر بزرگسال بازی را به نیتی مثلا رفع خستگی یا... انجام می دهد بازی کودک هدفی بیرونی ندارد و در ذات خود بازی نهفته است.

 

می نویسیم تا جامعه ی خودمان را تغییر دهیم . این عقب نشینی یک قدم به نفع ادبیات است اما آن را از ابزاری کردن نجات نمی دهد. تازه شاید هم پس ازمدتی تیز بگیریم که تغییر جهان از تغییر دور و بری ها راحت تر است. بگذریم در هردو حالتش برای ادبیات وضعیتی منفعت طلبانه و کاسبکارانه در نظر گرفته ایم. کوتاهتر هم که بیاییم و بنویسیم تا پدر و مادر یا عیال هم به تغییراتی برسند اگرچه در راستای هدف زدایی های گنده از ادبیات موثر است اما مشکل همچنان به قوت خود باقی است. برای چه می نویسیم؟

 

شاید می نویسیم تا خودمان را تغییر دهیم. این یکی ابزاری بودن ادبیات را لااقل چون برای شخص خودمان است تا حدودی کمرنگ می کند.می نویسیم تا دنیای خودمان را بسط دهیم . اگر در عالم واقع به دیالوگ محل آن حیوان نجیب هم نمی گذاریم در داستان فرصت می دهیم محکوممان کنند پلشتی های روحمان را یادآور شوند و از دژ قطعیت و جزمیت به پایین پرتمان کنند..در داستان به پدر کهنه فکرمان همان اندازه حق حضور می دهیم که به جوانکی بی قید و بند با موهای سیخ سیخی  که مدل مویش را نمی داند از کدام گروه سیر خورده ی غربی گرفته است.داستان می نویسیم تا با زنان توی داستانمان راحت باشیم و نخواهیم ابتدا از آب و هوا و گرانی حرف بزنیم وبعد صد و پنجاه تا شعر عاشقانه ردیف کنیم . داستان می نویسیم تا خودمان را تغییر دهیم تا بتوانیم زنان را جدی بگیریم با کودکان هم صحبت شویم و در روح پیرترها گذر زمان را حس کنیم.

می نویسیم تا جهان داستان و جهان خودمان را بهتر بشناسیم. پس با این دو جهان بازی می کنیم.بازی می کنیم بابک جان طیبی تا بازی کرده باشیم درست مثل کودکان

پس داستان می نویسیم تا جهان را تغییر دهیم البته جهان خودمان.مگر نه این است که درون هر کداممان جهانی است که دست کمی از این جهان فیزیکی ندارد؟می نویسیم تا مرزبندی های این جهان مثل جهان واقعی نشود .می نویسیم تا ویژگی  رنگ ها زرد و سیاه و سفید و...را درک کنیم و بی خیال نگاه ارزشی شویم که حاصل قرن هاست. اگر فکر می کردیم در عالم امکان کسی افکار بلندمان رادرک نمی کند نابغه تری خلق می کنیم تا ضایعمان کند واگر بازی مان نمی داده اند خودمان را فیکس تیم ملی می کنیم و آنها را توپ جمع کن. می نویسیم تا به خودمان ثابت کنیم که از هیچ کس بهتر نیستیم و هیچ کس از ما بهتر نیست. آیا می شود؟

.

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:31 |

 

 

 

                                         لورکا

 

وقتی به کلبه ات

نزد یاران سرکش و دوستان نا آرامت برمی گردی

به گل های وحشی

به جانوران نا اهلی

به رودخانه های بی قرار بگو

به سفرهای ارزان و رفت و آمد به شهرهای ما دل نبندند

به جانورانی که تو چون راهبان فرانسیسی

با مهربانی و ظرافت

نقاشی کرده ای بگوکه مبادا دچار جنون شوند و به حیوانت اهلی تبدیل شوند

وبه گل های وحشی بگوکه بیش از حد به زیبایی خود ننازند و نبالند

وگرنه ممکن است به بندشان کشند

وبه زندگی بر روی اجساد پوسیده مردگان محکومشان کنند.

 

                         ترجمه: خسرو ناقد

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در جمعه سوم اسفند 1386 و ساعت 3:37 |

مدت ها پیش – دوازده سیزده سال قبل- کتابی خواندم با عنوان" دختری از شرق" برای من که اهل سیاست نبودم شاید آن سال ها کلمه ی شرقی و شاید هم دختر باعث این حرکت فرهنگی شد. بماند. به هر حال خاطرات بی نظیر برایم جالب بود که در هزارتوهای سنت دست و پا بسته هم می توان کارهایی کرد. شخصیت ایرانی تبارش و ارتباط با فرهنگ ما برایم جالب بود.سال هایی که توی فرنگ ودبی و... بود لااقل می دانستم که مفت و مجانی دود نمی شود اما امان از این یکی دو ماهی که آمد.

باور کنیم که عشق ما شرقی ها هم یک چیزیش می شود. آن قدر داد و هوار کردند که بنده ی خدا در لانه ی زنبور سوار ماشین روباز شد که ....

ما شرقی ها عشق قربانی کردن و قربانی شدن داریم و جور دیگری از عشق ول معطل است. البته بی نظیر تو نباید این ها را به دل بگیری . شاید به خاطر همین چیزهاست که بی نظیری. حالا هم تنها نیستی. خیلی از برو بچه های شرقی آن جا منتظرت نشسته اند تابروی و با آنها از دموکراسی شرقی و شاید هم عشق شرقی صحبت کنی . سلام ما را هم برسان

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 19:4 |

               کودکان نویسنده                                                       

 

تجربه ی من در کار کردن با بچه ها و همین طور کار روی آثار خلاقه ی آنها مرا به این نتیجه رسانده است که ذهن آزاد و رها وزبان خاصشان پس از طی آموزش های رسمی معمولادچار قید و بند و مشابهت می شود. نمی توانم با قاطعیت بگویم که سیستم معلم محور و کتاب محور ما باعث این فرایند می شود یا این محافظه کاری و مشابهت در ذات هر انسان ایرانی است که در راه بزرگسالی اش ظهور می کند و هر چه از دنیای کودکی فاصله می گیرد

از دنیای شخصی اش نیز بیشتر دور می شود. تخیل بچه ها پیش یا لااقل در اوایل سال های آموزش رسمی بر طبق هیچ قاعده و ملاک از پیش تعیین شده نیست و وبه همین خاطر کمتر قابل پیش بینی است . آنها هنوز داوری های ارزشی و ایدوئولوزیک را در هنرشان دخیل

 نمی کنند و به نیت نجات بشریت و چیزهایی توی این مایه قلم نمی زنند. هنوز قلم آنها مثل تمام رفتارهایشان خاصیت بازی گونه گی خودش را دارد که می دانیم هدف و غرض بازی کودکان با ما بزگسالان فرق می کند. در واقع بزرگ تر ها به نیتی مثلا رفع خستگی یا آب کردن شکم ویا ...به بازی روی می آورند در حالیکه غرض بازی کودکان انگیزه ای غیر از بازی ندارد و به قول معروف بازی می کنند تا بازی کرده باشند. ادبیا ت آنها نیز ذاتی رو به درون دارد و کمتر دلمشغول مسائل آموزشی و تعلیمی است. متاسفانه این روند خیلی زود دچار آفت می شود و خلاق ترین کودکان به خاطر این که توانمندی خودرا به همکلاسی و معلم و مدیر نشان بدهند به نوشتن از موضوعاتی روی می آورند که معمولا سفارش یک موضوع اجتماعی است و یا در معنوی ترین حالتش نوشتن کلیشه ای از موضوعاتی مانند مادر یا وطن و... است. در این شرایط بیشترین تلاش باید صرف کار کردن بر روی بچه ها شود که ادبیات آن چیزی است که شما می نویسید و آن چه مدیر و دیگران می خواهند غیر ادبی است و ادامه ی روندهای آموزشی و تعلیمی است. در واقع سوء استفاده ناخواسته ای است که در راه تعالیم آموزشی از استعداد بچه های خلاق شکل می گیرد و آرام آرام آنها را مثل لشکری از پنگوءن ها شبیه هم می کند. خیلی از کودکان متفاوت نویس در مواجهه با آموزه های رسمی و ذهنیت تعلیم گرایی که از ادبیات کودک دارند اعتماد بنفس خود را از دست می دهند و حتی خود را از لحاظ هوش و استعداد از دیگران پایین تر می دانند. زیرا ما با محیطی آموزشی سروکار نداریم که گونه های متفاوت ادبی را بربتابد و ذهنیت بسته ای از پیام داشتن آثار را نداشته باشد. در ادبیات کودک ارائه ی شادی و حاکمیت قواعد شوخ سرانه ی جهان می تواند بزرگترین پیام باشد. جالب است که ادبیات بزرگسال تا حدی از این سوال مشترک با بشر ابتدایی

درمورد پیامدار بودن و نبودن رهایی یافته است اما ادبیات کودک انگار قرار نیست از این مخمصه به این زودی ها نجات پیدا کند . ارزش مسائل آموزشی و تربیتی بر کسی پوشیده نیست اما وقتی در مدارس ریاضی علوم دینی اجتماعی و....درس های مختلف دیگر در حیطه ی آموزشی داریم توقع این است که دو ساعت اختصاص یافته به ادبیات واقعا به ذات ادبیات نزدیک باشد و تخیل کودک را فعال کند و ساعتی او را از قیل و قال دنیای امر و نهی های اطرافش برهاند. همین طور که یک بزرگسال در ساعات یا لحظاتی به سراغ غزلی از حافظ یا مولانا می رود بدون این که انگیزه آموزش یا تعلیم مستقیمی در کار باشد.در واقع به تعبیر نیچه ما ادبیات را داریم تا از فرط واقعیت خفه نشویم .باور کنیم که کودک و نوجوان به دلیل سیل آموزش ها و امر و نهی ها بیشتر از بزرگسال احتیاج دارد که در فضای ناب و پناه دهنده ی ادبیات نفسی بکشد و گلویی تازه کند.

 

به چند دلیل لازم است که علاوه بر ادبیاتی که بزرگسال برای کودک و نوجوان تولید می کند محصولات خودشان نیز در تریبون هایی منعکس شود و مورد نقد و ارزیابی قرار گیرد.  دلیل اول همان دلیلی است که بزرگترها برای نشر و پخش آثارشان دارند. دلیل دوم نوع تخیل خاص و زبان ویزه ای است که برای آثارشان به کار می گیرند و در بسیاری مواقع به ذات ادبیات نزدیک تر است ومحافظه کاری های ما را کمتر دارد. یعنی گوش شیطان کر ما هم می توانیم نیم نگاهی در نوشتنمان لااقل برای کودک و نوجوان به آن داشته باشیم. دلیل دیگر این که اگر نوشتن را تقدیری بدانیم که خدایانی برای مکافات در پیشانی بعضی ها نوشته اند کودکان نیز از این قاعده مستثنی نیستند وناچارند که تقدیرشان را بر روی کاغذ رقم بزنند. و دلیل آخرم این که برای ما بزرگترها یک نوع تمرین دموکراسی است که به صداهای جوان تر و در حال شکفتن نیز گوش فرا دهیم. 

 

|

 

 

 

                 علیرضا عبدالملکی 9ساله

 

 

خواب دیدم که توی یک باشگاه داشتم با یک توپ روپایی می زدم یک دفعه زیدان و رونالدینیو از در ورزشگاه آمدند بیرون.سلام و احوالپرسی کردم و گفتم":می آیید بازی؟"

زیدان و رونالدینیو قبول کردن و با هم بازی کردیم.من زیدان و رونالدینیو را 5/3 بردم. رونالدینیو و زیدان ناراحت شدن. من به آنها گفتم":خود را دست کم نگیرید . هیچ وقت."

و از ورزشگاه بیرون آمدم وبه طرف مدرسه آمدم. از پله ها بالا آمدم و روی صندلی نشستم.

 

 

 

       شقایق موذن زاده 8ساله

 

یک شهر زیبا بود.یک طرفش زیبا بود و یک طرف دیگرش اصلا زیبا نبود.یعنی نمی دونم چه جوری بود که یک آدم تنبل توش بود.او یک بچه ی کلاس اول بود.یک روز او رفت مدرسه "همه کتاب بخوانید" را درآورد. وقتی او یک درس را خواند همه ی بچه ها اورا مسخره کردند.

 

وقتی که به خانه رفت شروع کرد به درس خواندن. یهو دید موهایش سفید شده.تا شب داشت درس می خواند.تا نصف شب هم درس خواند.ناگهان دید که ساعت شش شده است.او زودی آماده شد و رفت به مدرسه.

وقتی که کتاب بخوانیم را باز کردند او درس لاکپشت و مرغابی ها را خواند.خیلی زود و سریع اون درس را خواند. آقای مربی گفت":تو چه جوری زود آن درس را خواندی؟"  او گفت":من که آن روز به خانه رفتم شروع کردم به مو سفید کردن.برای همین خیلی زود درس را خواندم."  واز آن این روز به بعد آقای مربی اسم اورا گذاشت پسر مو سفید.

 

از آن روز به بعد همه ی بچه ها اورا مسخره کردندو به او گفتند":هوهو مو سفید"  بچه ها خیلی حسود بودند.

                       ترمه الهامی 13 ساله

 

 

تند تند داشت می رفت. گفتم ":کجا می ری؟" گفت": یه جای دور یا نزدیک نمی دونم."

گفتم": چرا می ری؟" گفت":هیچ کس دوستم نداره.یا شاید هم داره نمی دونم." گفتم ":ولی من دوستت دارم." گفت ":واسم فرق نمی کنه که دوستم داری یا شاید هم نداری نمی دونم."

 

رفت و رفت. سال ها گذشت و گذشت . من هم بدون اون تنها بودم.یک روز کوله بارم را جمع کردم.از همون راهی که رفته بود قصد رفتن داشتم. داشتم می رفتم که دیدم یکی داره نزدیک می شه.غریبه گفت": سلام"  گفتم ": خداحافظ غریبه."  گفت ": برای چه می روی؟" گفتم ": درست نمی دونم به همون دلیلی که دوستم رفت." گفت":هنوز دوستت را دوست داری ؟"

گفتم ": آره یا شاید هم نه . نمی دونم."  گفت ": نه" پرسیدم ": چرا؟"  گفت": من هم از همین راه رفتم زیاد خوب نبود.حالا هم قصد دارم به پیش دوستم برگردم."  ولی من قبول نکردم. به غریبه گفتم":تو پیش دوستت برو من هم به دنبال دوستم می روم."

 

غریبه رفت. کمی که جلو رفتم یادم آمد که دفترچه ی خاطراتم را که پر از خاطرات دوستم بود نیاورده ام.برگشتم. در خانه را که باز کردم همان غریبه را دیدم که روی تخت نشسته بود وبه دفترچه ی خاطرات دوستم نگاه می کرد.آخه دوستم هم دفترچه ی خاطراتش را نبرده بود.

گفتم ": چرا به خانه  من آمده ای غریبه؟" گفت": می خواهم دفترچه ی خاطراتم را که یادم رفته بود ببرم را بردارم."  نگاهش همان نگاه چندین سال پیش بود. گفتم": من هم آمدم تا دفترچه ی خاطراتم را بردارم."

 

لبخند زد. گفت": پس بیا دفترچه هایمان را برداریم و ببریم.این دفعه با هم برویم."

 

 

 

 

             امیر علی ضیا ابراهیمی 6ساله

 

 

یک ماشینی به نام تویوتا کمری به سرعت داشت می رفت اما متوجه نبود یک ماشین دیگه به نام قهوهای رنگ جیپ از ماشین آبیه خیلی تند می رفت و لاستیک عقبی آن بزرگ و بزرگ تر می شد.

 

بعد ماشین تویوتا به سرعت از کنار ماشین جیپ پیچید و رفت توی خیابان خونه ی خودشون و بعد یک موتور داشت آن را تعقیب می کرد ولی بچه های عزیز موتور دزده متوجه نشده بود که خانه ی آنها نگهبان دارد و نگهبان آن عین سرباز و پلیس قوی هستند.

بعد بچه های عزیز آن موتور دزده متوجه شد که کسی آن را تعقیب می کرد و بعد فهمید کسی که آن را تعقیب می کند دوست آن ماشین تویوتا ا ست و موتور دزده را کشت.

 

بعد رفت جلو پیش ماشین دوسته و سلام کرد و گفت یکی داشت تعقیبت می کرد کشتم اش.  اون گفت ممنونم و بعد گفت امشب شام خونه ی ما مهمون هستی. برو زنت را هم بیار و یک ساعت دیگه این جا باش.و دوست ماشین تویوتا گفت ممنونم.

                   مارال عباسی نیک 14 ساله

 

 

1-

به پنجره وگل نگاه کردم. راستی که هردو در کنار هم زیبا بودند.

یادم می آید که از همان کودکی تا حال که روی تخت دراز به دراز خوابیدهام با هم بودیم. دست های گرم نوهام را در دستانم فشردم. گرمی دستش را حس کردم. صورتش را جلوی صورتم گرفتم : پسر خوب یادت باشد هر روز به این دو دوست سر بزن. هفته ای یک بار به گل آب بده وبه چوب های قاب پنجره جلا بمال.

صورتش را به صورتم نزدیک تر کردم: حواست باشد ان دو در کنار هم زیبا هستند.هیچ وقت

آنها را از هم جدا نکن.

 

 

2-

به اتاق پدر بزرگ که حالا خالی شده بود نگاه کردم.از ان موقع که پدربزرگ چشمانش را برای همیشه بست دیگر ما هم نه پنجره را دیدیم و نه گل را. از پدربزرگ خجالت می کشیدم چون فکر می کردم به خواسته ی او عمل نکردم ولی حالا می فهمم که فقط در کنار هم بودن پنجره و گل کافی نیست. آنها همراه پدربزرگ زیبا بودند. پس آنها هم باید می رفتند به جایی که زیبا هستند.

 

 

 

 

 

                        داستان ها از ماهنامه ی"عروسک سخنگو" انتخاب کرده ام که به

                       سردبیری زری نعیمی چاپ می شوند. باسپاس از همراهی اعظم حسن.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در جمعه چهارم آبان 1386 و ساعت 3:32 |


Powered By
BLOGFA.COM