از:ز.آران:
عاشق شهرت بود. همیشه دلش می خواست یک چهره سیاسی مطرح باشد. مثلا رئیس مجلس، شاید هم نماینده مجلس. هیچ وقت فکر نمی کرد بین بچه ها و نوجوانان، شهرت پیدا کند. در روستایشان تا مقطع راهنمایی بیشتر نمی شد درس خواند. او برای اینکه درسش را ادامه دهد مجبور بود به شیراز برود و آنجا با چند نفر هم خانه شود.
سال آخر دبیرستان را هم به جهرم رفت. روزها گذشت تا اینکه در دانشگاه شهید بهشتی و در رشته روان شناسی قبول شد. ازقضا، هم خانه ای ها همگی عاشق مطالعه و ادبیات بودند. روی زمین و تخت ها پر بود از کتاب داستان و شعر، برایش عجیب بود که سه، چهار نفر تمام زندگیشان ادبیات و کتاب بود. البته آنها هیچ کدامشان نمی خواستند نویسنده یا شاعر باشند اما کارهایشان باعث ورود احمد اکبرپور به دنیای ادبیات شد.
نویسنده مان کم کم شروع کرد به کتاب خواندن؛ شعر، داستان، رمان هرچه فکر می کرد خوب است می خواند و بعد از دو سال تمام سیاست و آدم های سیاسی و هرچه به سیاست مربوط بود، کاملا فراموش کرد. وقتی برادر شاعرش مرد؛ او هم جدی تر شعر نوشت؛ تو مردی / تا من نیز شاعر شوم.
و این بزرگترین و تاثیرگذارترین ضربه زندگیش بود. وقتی 23 سال داشت اولین و آخرین مجموعه شعرش را چاپ کرد؛ «مردمان عصر پنجشنبه.»
از آن زمان تا حالا «مرگ» هرطوری هست خودش را به داستان هایش می چسباند اولها تلخ بود اما حالا دیگر گزنده نیست حالا می خواهد با نامیرایی ادبیات، آدم ها را زنده نگه دارد. گاهی فکر می کند شاید این مرگ بوده که او را به طرف ادبیات کشانده است.کم کم راه جلسات ادبی و داستان نویسی را یاد گرفت.
هنوز کاری در زمینه داستان، شروع نکرده بود که گلشیری را دید؛ «کلاس هایش در تالار کسرا، تقاطع انقلاب و خیابان جمالزاده برگزار می شد، جای کوچکی بود اما آدم های بزرگی، آنجا رفت و آمد داشتند؛ رضا چایچی شاعر، ضیاء موحد و.... چهار، پنج ماه بیشتر شاگرد گلشیری نبودم ولی او، تاثیرش را در من گذاشت.
کلامش در سطح پایین بود. بچه هایی که آنجا می رفتند خوب داستان خوانده بودند و غول های داستان را می شناختند، مشق داستان هم کرده بودند با اینهمه من که پهلوی گلشیری رفتم، اجازه داد سر کلاسهایش بروم و من درخودم را به سطح کلاس رساندم. درواقع به من لطف کرد. بعد شروع کردم به داستان نوشتن. ما روزهای دوشنبه و چهارشنبه کلاس داشتیم.
دوشنبه، داستان ها را می دادیم، چهارشنبه، نتیجه را از گلشیری می پرسیدیم، یادمه، داستانم درباره یک کودک عقب افتاده ذهنی بود اما جزئیات را به یاد ندارم، ازبس که این داستان بد بود، روز چهارشنبه، با تک تک بچه ها صحبت کرد بدون اینکه حتی یک بار به کاغذها نگاه کند.
خجالت می کشیدم جلو بروم، در آخرین لحظات رفتم و گفتم؛ «من هم داستانی داده بودم» گفت؛ «آره، باید کار کنی، باید بیشتر کار کنی». فکر کردم داستانم را اصلا نخوانده حتی نگاهش هم نکرده وقتی بیشتر پرسیدم، چنان ریز ریز داستان را برایم شکافت که تعجب کردم، آنجا بود که فهمیدم هیچ آدم بزرگی در عالم هنر نیست که بی دلیل، اسمش بالا برود.»
بعد از مدتی، شعر را کنار گذاشت. البته هنوز هم شعر را دوست دارد و زیاد شعر می خواند. شعرهای ترجمه اروپایی یا آمریکای لاتین حتی مجموعه های جدید از شاعران جدید مثلا بهزاد خواجات، هادی محیط، فرشته ساری، صادق رحمانی، گروس عبدالملکیان و... اما بعد از مدتی به این نتیجه رسید که شعر برخلاف داستان، خیلی خیلی به شرایط و حس و حال بیرونی، بستگی دارد یعنی آدم باید در عالی ترین شرایط پاک ذهنی و روحی باشد که شعر، اتفاق بیفتد.
می ترسید، دلش می گرفت که نکند حس شعر نوشتن دوباره سراغش نرود؛ «اما داستان برایم تمام شدنی نبود، به نظرم داستان، حس و حال است به اضافه چند تاکتیک.
البته چون شعر همیشه برایم عجیب بوده و هنوز هم هست؛ کاملا رهایش نکرده ام. در کتاب رویای جنوبی که به تازگی انتشارات منادی تربیت آن را به چاپ رسانده هر فصل، با یک شعر شروع می شود؛ وقتی هوای نوشتن می کنم / از میان رویاهای آبی / خیس خیس / نقطه های آب، پشت قدمهایت / تا راه رفته را فراموش کنیم. بعد داستان شروع می شود.»
در عوض کمرنگ شدن شعر، با یک اتفاق کوچک خوشایند، به ادبیات و داستان کودک و نوجوان پا گذاشت. با مسعود نصاری - که با شورای کتاب کودک ارتباط داشت - همکلاس بود. او احمد اکبرپور را برای تحقیق دانشگاهی اش که درباره ادبیات کودک بود به شورا معرفی کرد. وقتی به شورا رفت، استقبال آنها، فراتر از کمک بود.
دلسوزی بود آن هم برای یک دانشجوی روان شناسی. بعد از اتمام تحقیق (که اتفاقا، تحقیق خوبی هم از آب درآمد) شعری نوشت و به بچه های شورا تقدیم کرد. زود است کودکانمان بر زمین تف بیندازند / آسمان / سنگ ریزه هایش را که بروبد آغاز سفر می کنند در گذار از نیشابور / نیزه از چشم کودکان برمی کشم / و در راه / برای دخترکان در گور اسباب بازی می برم...
این شعر تنها ابتدای ورودش به دنیای ادبیات کودک و نوجوان بود. وقتی ارتباطش با شورا بیشتر شد، داستان هایش هم بیشتر به آن سمت کشیده شد انگار، به نوعی نمک گیر شورای کتاب کودک شد.
حالا سال های زیادی است که از این ماجرا می گذرد و نویسنده هنوز هم فکر می کند فضای ادبیات کودک در مقایسه با فضای ادبیات بزرگسالان، سالم تر است؛ «در جشنواره ها، مسابقه ها و رقابت ها برای کتاب و دیگر مسائل، فضای ادبیات کودک معقول تر از ادبیات بزرگسال است.
البته نمی خواهم همه آنها را رد کنم ولی من هر دو فضا را تجربه کرده ام، مدت ها برای مجلاتی مثل آدینه داستان نوشته ام و یک مجموعه داستان برای بزرگسال چاپ کرده ام اما در ادبیات کودک، آن باند بازی ها را ندیدم.»
در طول مصاحبه، دختر پنج ساله اش، آرام بازی می کند و ابدا مزاحم پدرش نمی شود. با بچه ها خوب ارتباط برقرار می کند و زود دوست می شود و خودش را از دنیای کودکان خارج نمی کند اما این خصوصیات را برای یک نویسنده کودک ملزم نمی داند هرچند که اگر این شرایط، مهیا باشد مسلما نتیجه بهتری به دست می دهد. چون این طرز فکر در نوع ارتباط در متن تاثیرگذار است.
به محض اینکه زاویه دید از بالا به پایین باشد، (دست راستش را مشت می کند و می برد بالا و مشت چپش پایین است) زاویه معلمی است. (صدایش را کلفت می کند) چه کار کن! چه کار نکن! چی خوب است! چی بد! صدایش را آرام می کند و می گوید؛ زاویه نوشتنی که تاثیرگذار باشد و بچه با آن، ارتباط برقرار کند این زاویه است (مشت راستش پایین می آید و روبه روی مشت چپش می ایستد) یعنی باید سطح را تنظیم کنی، شاید هم پایین تر! مثلا وقتی بچه با من بازی می کند، یک لحظه سوار من می شود صدای اسب در می آورد.
در چنین موقعیتی زاویه دوربین، تربیتی نیست. البته تربیت باید به جای خودش در مدرسه باشد اما نگاه ادبیات، این طور نیست هرچند که به صورت ناخودآگاه، آموزش و تربیت هم دارد اما قرار نیست کسی، معلم بازی در بیاورد، کسی قرار نیست آموزش بدهد، قرار است روبه روی هم بنشینیم و بدون قاعده بازی کنیم. به قول نیچه؛ ما هنر را داریم تا از فرط واقعیت، خفه نشویم.به نظر می رسد نویسنده ای که خودش، پدر است و در عین حال هم برای کودکان، قصه می نویسد، کارش راحت تر است اما برای اکبرپور که تهیه کننده صدا و سیمای شیراز است خیلی هم راحت نبوده و نیست؛
«به هر حال بچه همیشه ایده و سوژه برای داستان نویسی نمی دهد باید به خاطرش کار کرد، وقت و انرژی صرف کرد و خیلی کارهای دیگر، اگرچه سه چهار سال اول آدم اذیت می شود اما بعد، تاثیرش خوب است. ارتباط با بچه راحت تر می شود و ایده هایی برای داستان نویسی به آدم می دهد مثلا آخرین داستانم با نام غول و دوچرخه -که همین الان روی وبلاگم است- یکی از همین موارد است. یعنی درسا، شخصیت اصلی داستان است و برای نوشتن از ارتباط با او، خیلی کمک گرفته ام.»
غیر از دخترش، کارش هم سوژه ساز است چون طرح ها را خودش پیشنهاد می دهد و می تواند در زمینه های متفاوت، تجربه کسب کند مثلا وقتی زلزله بم آمد، طرح رفتن به بم را داد و از کنارش داستان یک قرار ساده زائیده شد که در مجله عصر پنجشنبه چاپ شد.
حاصل 16 - 15 سال نویسندگی، یک مجموعه شعر و یک مجموعه داستان با نام آگهی نشر الف برای بزرگسالان است، بقیه آثارش رمان و داستان برای کودک و نوجوان است؛ دنیای گوشه و کنار دخترم، قطار آن شب، امپراطور کلمات من، نوکر بابام نیستم، شب بخیر فرمانده، رویای جنوبی، اگر من خلبان بودم و دخترهای ساکت با پرنده هایی شلوغ که سه تای آخر همین امسال و چند ماه پیش، روی پیشخوان کتابفروشی ها قرار گرفت.
خودش، امپراطور کلمات را دوست دارد، اما این کتاب فقط برگزیده شورای کتاب کودک شد و در IDBY در چین، لوح تقدیر گرفت در همان سال چاپ هم، کاندیدای جایزه پکا شد اما جایزه ای دریافت نکرد. اما قطار آن شب در سال 79، جایزه کتاب سال را برد، شب بخیر فرمانده هم، جایزه ویژه یونیسف را گرفت و برگزیده شورای کتاب کودک شد که اتفاقا هر دو زیر نظر شورا به انگلیسی ترجمه شدند.
جالب ترین اتفاقی که برای کتاب های اکبرپور افتاد، درباره آخرین رمانش بود. می خندد و می گوید؛ «خیلی برایم جالب بود «من نوکر بابام نیستم» در سال 83، در هر سه جایزه مهم کتاب کودک و نوجوان کاندیدا شد (کتاب سال ارشاد، پکا و کانون پرورش فکری کودک و نوجوان) اما هیچ جایزه ای نبود اما همان سال، برگزیده کتابخانه بین المللی مونیخ شد».
بحث خوبی درباره نقد کتاب هایش باز می شود. او می گوید داستانش را که تمام می کند، پیش از چاپ دست کم 200-300 نفر آن را می خوانند که 30-40 نفر آنها نویسنده اند؛ حرفه ای و مبتدی. کارگاه داستان نویسی شان در شیراز برایش فرصت خوبی است که نظرهای متفاوت را بشنود و از بهترین هایش برای بازنویسی استفاده کند.
بعد سراغ فامیل و بچه های فامیل می رود. آنهایی که نویسنده نیستند شاعر هم نیستند و در واقع آدم های عادی هستند. بعد داستان را برای مادرش می خواند؛ «این آدم برایم خارق العاده است، او را بزرگ ترین روان شناس می دانم. فکر می کنم اگر او می توانست بنویسد، بزرگ ترین داستان نویس می شد. خیلی دوستش دارم. داستان هایم را گاهی بچه ها برایش می خوانند گاهی هم از نوارهایی که شورا برای نابینایان تهیه کرده استفاده می کند. بعد از اینکه داستان را می شنود، می گوید؛ «تو هم یه چیزایی حالیته ها!» مادرم نبوغ خاصی دارد!»
به این ترتیب، سعی می کند تا جایی که امکان دارد ایرادهای کتاب را قبل از چاپ، بفهمد و نقایص را برطرف کند، اما باز هم از نقد حتی منفی ترینشان ، ناراحت نمی شود.
حتی برایش راهگشاست اما از نقد شخصی، بیزار است و ناراحتش می کند؛ «مثلا می نویسد چون اکبر پور در اول کتابش نوشته؛ با سپاس از ابوتراب خسروی یا هر کس دیگری خواسته به آنها نان، قرض دهد. این مسئله واقعا مرا اذیت کرد و هنوز هم هر وقت یادش می افتم ناراحت می شوم. آخر چطور یک نفر می تواند ذهن من را بخواند. نیت سپاس من در ذهنم است. فکر می کنم اصلا مجله ای که چنین نقدهایی را چاپ می کند باید محکوم شود».
خودش هم خودش را نقد و ارزیابی می کند. از «مردمان عصر پنجشنبه» تا «اگر من خلبان بودم»؛ منحنی ای وجود دارد که نه نشانه پیشرفت است و نه نشانه پسرفت. این منحنی علامت زندگی است که اگر صاف شود یعنی نویسنده مرده ،این یعنی گاهی کارش خوب بوده که مغرور نشده و گاهی کارش بد بوده که از کار بد نترسیده. می گوید؛«فرق هنر با علم در همین است که در هنر، پیشرفت و پسرفت، مطرح نیست.
اگر شما 20 سال فیزیک بخوانید، در سال پانزدهم جلوتر از سال اول هستید اما جذابیت هنر در این است که کسی که در سال اول است، ناگهان از آدمی که 20 سال کار کرده جلو می افتد.شاید جذاب ترین بحث یا به عبارت بهتر جذاب ترین سوال از یک نویسنده این باشد که ایده های داستان هایش را از کجا می آورد یا این سوال که اصلا داستان برای یک نویسنده، چطور نوشته می شود؟
برای اکبرپور، این روال یکسان و همیشگی نیست، گاهی یک کلمه است گاهی یک تصویرذهنی است گاهی هم یک اتفاق است، اما سوژه همیشه دو یا سه ماه در ذهنش بدون اینکه او چارچوبش را مشخص کند چون فکر می کند کاغذ، حس و حال و قواعد داستان، به صورت طبیعی، کارش را پیش می برند؛«مثلا سوژه «من نوکر بابام نیستم» از ماجرایی که برای خودم پیش آمد، به ذهنم رسید.
من علاقه خاصی به خود کارهایم دارم مخصوصا وقتی یک مدت طولانی با یک خودکار می نویسم، به آن وابسته می شوم یکبار خودکارم افتاد توی دستشویی و من واقعا ناراحت شدم. همان طور که به خودکارم فکر می کردم ناگهان به این فکر کردم که اگر یک آدم پول دوست، پولش را این طور از دست بدهد؛ چه اتفاق ها که نخواهد افتاد و «من نوکر بابام نیستم» به همین شکل نوشته شد. خانواده ای که در یکی از روستاهای کرمانشاه زندگی می کنند و پول پدرخانواده در دست شویی، می افتد، حالا چه کسی باید پول بردارد؟
یا مثلا ایده اصلی داستان امپراطور کلمات ، از کتاب مجله شاملو گرفته شد با شعری که در آنجا خواندم. یاد زمانی که با بچه های دبستانی، کلاس داستان نویسی داشتم- که یک تجربه خیلی موفق برایم محسوب می شود از تخیل فوق العاده آزاد بچه ها استفاده کردم. نه اینکه تخیل آنها را بدزدم، اما یاد گرفتم که چقدر تخیل می تواند آزاد باشد و موضوعات بکر به ذهن و فکر برسد.
احساس می کنم آن کلاس، برای من که درس می دادم خیلی مفیدتر از بچه های کلاس بود».می خندد و به دخترش خیره می شود، به سال های دوری برگشته و خاطراتش را دوره می کند. سال 76، زمانی که به رویارویی جز نویسنده شدن فکر نمی کرد.

