و باز هم چرا می نویسیم یا می نویسم؟
در یادداشت قبلی چیزهایی برای یک نشریه نوشته بودم که دوستان با واکنش هایشان مرا غافلگیر کردند و باعث شد که کلاهم را قاضی کنم و نکاتی را یاد بگیرم وبعضی از نظراتشان را قبول نداشته باشم.
ما همین طور که دنبال قهرمان پروری در مورد شخصیت ها هستیم در مورد موضوعات نیز تا حدودی این شکلی است. مثلا شاید انتظار داشته باشیم که یک واقعه ی خاص باعث شده باشد که کل مسیر زندگی به طرف نویسندگی رفته باشد. طبیعی است که نویسندگان استثناء یی وجود داشته باشند و یک حادثه ی خاص روال زندگی شان را به این سمت سوق داده باشد اما همین طور که تقریبا تمام بیماران روانی تیمارستان ها بدون پیش زمینه نیستند و ریشه و زمینه ای در خانواده و کودکی هایشان دارد نویسندگی نیز تا حدودی این گونه است. در واقع انگار تقدیری ناشناخته آنها را به این سمت سوق می دهد. طبیعی است که حوادثی مثل عشق و مرگ و... می تواند باعث بروز و ظهور نویسندگی شود ولی فکر نمی کنم بدون هیچ پیش زمینه ای باشد.
پویا حمزوی مقاله ی فوق العاده ی رضا قاسمی را در باره چگونه نویسنده شدنش برایم فرستاد. با سپاس من فکر می کنم یک داستان عالی را خواندم و حسابی کیف کردم اما برای یک اتوبیوگرافی زیادی تصنعی و ساختگی بود و غیر قابل باور. دلایلش را برای کسانی که مطلب را خوانده اند خواهم گفت.
خب تا حالا کلی بافی کردم و بقول معروف اظهار فضل . حالا می خواهم از خودم بگویم که سخت ترین کار است . لااقل توی این بلاد اگر کسی از خودش بگوید و تواضع بی خودی به خرج ندهد ول معطل است .انگار اجازه داریم در مورد هر چیز و هر کس اظهار نظر کنیم الا در مورد خودمان.
برای من نوشتن یک شغل است گیرم که بی جیره و مواجب. به جرات می توانم بگویم من هیچ کار دیگری بجز نوشتن بلد نیستم. زنم به اندازه ی کافی سرکوفتم می زند که عرضه ی تعویض یک لامپ را ندارم و خیلی بی رگم که در مقابل چکه های شیر دستشویی واکنش مناسبی نشان نمی دهم. البته حالا که خودش کمی بیشترک می نویسد تا حدودی گله هایش کمتر شده است.
شاید بتوانم یکی از ملاک های اهل قلم را این گونه تعریف کنم که معمولا این جماعت عقل معاش ندارند. من اگر دوستان فوق العاده ام در محیط کار همکاری ام نمی کردند و دستم را نمی گرفتند معلوم نبود کجا باید کاسه ی گدایی ام را دراز می کردم؟
پیمان عدالتی بعد از آن یادداشت از مرگ برادرم محمود یاد کرد که چقدر مرا و خودش را تحت تاثیر قرار داده بود. دقیقا من مدت ها می نوشتم تا با مرگ تسویه حساب کنم. لااقل برای خودم خیلی عالی بود و باعث شد که من به زندگی برگردم واز فانی بودن لحظات لذتی خیام وار را درک کنم .اما اعتراف می کنم که با این دیدگاه مولانا هنوز خیلی فاصله دارم که:
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
نوشتن آدم را با خودش درگیر می کند و این یکی صادقانه ترین و مثبت ترین درگیریهاست.زنده یاد گلشیری برایمان می گفت که بیشترین لذت نوشتن برای خود آدم است و چاپ وجایزه و... دست دوم و مصنوعی است و من آن سال ها که داغ بودم و مطرح شدن خیلی برایم مهم بود چیزی از آن نمی فهمیدم. هر چند هنوز هم نتوانسته ام خودم را به روح بزرگ آن عزیز نزدیک کنم ولی لحظاتی را با نوشتن داشته ام که بی شباهت به سماع درویشان نبوده است هر چند در مواردی بعدش فهمیده ام که چیز دندان گیری نبوده است و تخم دو زرده ای نگذاشته ام.
کمتر کسی است که بتواند با خودش جدل کند و از خودش فرار نکند. نشانه اش همین که در مورد همه می توانیم قضاوت کنیم و در مورد خودمان در می مانیم. شاید گاهگداری به توانمندیهایمان بیندیشیم اما به ضعف ها و حقارت ها و پستی هایمان هیچ وقت جرات درست نگاه کردن نداشته ایم. و نوشتن گاهی برای من این پل خربگیری است تا کج بنشینم و از خودم راست بگویم. و چه اعجازی دارد این نوشتن که گاهی اقیانوس زلالی را در روحت می بینی با گنجشک ها و چکاوکان و گاهی مرداب های عفنی که خجالت می کشی که چگونه در زمره ی آدم سانان محسوبت کرده اند. به قول شاعری: هیچ کس
این گونه تا دوردست
در من سفر نکرده بود.
جالب است که کمتر از یک نویسنده ی مقالات سیاسی یا حتی منتقد ادبی و هنری می پرسند که چرا می نویسی. انگار نوشتن داستان و به گونه ای به چالش کشیدن روح و روان نوعی عصیان و سرکشی است و خیلی ها دلشان نمی خواهد به آنالیز این پدیده ی مقدس پرداخته شود. داستان به تعبیری دست کاری دراین پدیده ی محتومی است که تا پیش از این فکر می کرده ایم ناچاریم برده ی بی قید و شرطش باشیم و هر رفتاری را منتسب به شکل گیری نطفه و دوران کودکی و... بکنیم . من لااقل کارشناسی روان شناسی را با خودم یدک می کشم و بر منکر این مسائل لعنت باد می گویم ولی اعتقاد دارم که تنها در ساحت بی مرز ادبیات است که خود فهمی و دیگر فهمی شکل می گیرد و جسارتی شکل می گیرد تا روح و روان را به چالش بگیرد و با تمام احترام به جمع و جامعه راه یگانه و منحصر بفرد خویش را در پیش گیرد.
نوشتن برای من گاهی کم آوردن در مقابل اکثریت است و عقده های رفتاری ام را گاهی با نوشتن داستان و شعرگونه ای جبران می کنم. امیدوارم که بی خطرترین راه را در پیش گرفته باشم. آیا این گونه است.؟

