تبليغاتX
احمد اکبرپور -

                               تجربه های وحشتناک

یکی از پیرمردهای همولایتی ام که حواس پرتی اش زبانزد بود قضیه ای از سال ها پیش برایم گفت . روزگار جوانی اش در شرکت نفت در آبادان ، ناطور یکی از ساختمان ها بوده است. هرماه طبق معمول در صفی می ایستاده اند و حقوق می گرفته اند. در یکی از این آخر ماهها طبق معمول توی صف می ایستد تا این که نوبت به او می رسد. مردی که آن طرف باجه بوده است می پرسد اسم؟  برایم تعریف می کرد که هر چه با خودم فکر می کردم نمی توانستم نامم را به خاطر بیاورم. بهر حال کناری می ایستد تا نامش را به خاطر بیاورد.

جالب است که اگر این همولایتی قضیه را از ریشه به دروغ هم گفته باشد چیزی از جذابیت ماجرا برایم کم نمی کند. تعریف می کرد که هی با خودم می گفتم غلامحسین ؟  عبدالحسین؟ کهزاد؟ داوود ؟  زار نوشاد؟ کربلایی علی ؟ و می دیدم که هیچکدام نیستم . بالاخره مدتی می ایستد و از نا امیدی می خواسته برود که یکی از همولایتی های همکار به او می رسد و می گوید نه خسته مشهدی حاتم. می گوید بدون این که جواب او را بدهم با دو به طرف باجه رفتم.

 

چند ماه پیش به دعوت انجمن داستان جهرم به آنجا رفتم. (سپاس ویژه از زحمات جناب فرهنگ و دکتر قدرتی و عیال) به هر حال به خاطر بی خوابی شب قبل عیالم زحمت رانندگی را کشید و من دم در محل جلسه بیدار شدم. طبیعی بود که بعد از سلام و علیک رفتم آبی به سر و رو بزنم و دستی بکشم به سر و زلف. سر حال آمده بودم و آب از سر و صورتم می چکید که شانه ی کوچکی در آوردم تا حالی به خودمان بدهیم که دیدم ای وای. حتی جای آینه ها موجود بود ولی بدلایلی آن را از ریشه کنده بودند. شاید مسولین نمی خواسته اند کسی دچار خود دی کاپریو بینی شود. بهر حال چیزی توی مایه ی آن همولایتی ام، برای چند لحظه احساس کردم که هیچ وقت وجود نداشته ام. هیچ تصویری از من نبود و براحتی به عدم بازار پیوسته بودم.

شاید این قضیه به بیست سی ثانیه هم نکشید ولی تجربه ای منحصر بفرد بود که برای همین مدت کوتاه احساس راحتی عجیبی از دغدغه های زندگی داشتم. و به سبیل ها و گیس های شما قسم که نخواستم دروغی سرهم کنم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط احمد اکبرپور در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 0:6 |


Powered By
BLOGFA.COM